تبلیغات
♥داستان های عاشقانه♥ - داستان عشق مینا و علی

♥داستان های عاشقانه♥

just 4 girl

داستان عشق مینا و علی

خیلی همدیگرو دوس داشتیم انقدری دوس داشتیم که برا همدیگه

جون میدادیم من که دیگه انقدر عاشقش شده بودم که حاظر بودم برا

بدست آوردن علی جلو خانوادمم وایستم اونم هم همین طور بود

داستان منو  علی از اون جایی شروع میشه که من داشتم با دوستم نگار

تو خیابون راه میرفتم یه پسره مزاحم میشه تو اون موقع علی اون جا بوده و

من و نگار و میبینه و میره با پسره دعوا میکنه و پسره هم چاقو در میاره و پهلوی

علی زخمی میشه یادمه اون موقع چقدر ترسیده بودم و گریه میکردم همون موقع من

و نگار و علی به بیمارستان میریمو پرستار و دکترا دورش جمع میشن و.... اون لحظه

وقتی علی داشت دعوا میکرد علی رو که دیدم تنم لرزید دست و پاهام شل شد تو

بیمارستان بودیم من تقریبا هرروز به عیادتش میرفتم ولی موقع هایی که خانودش

دورش نبودن از اون موقع بیشتر عاشقش شدم و با هم صمیمی شدیم ولی فکر

میکردم علی توجهی نمیکنه درصورتی که علی بدتر از من بود من بدجور میخواستمش

ولی نمیتونستم باهاش حرف بزنم تا اینکه یه روز علی شمارشو بهم داد و گفت منتظر

تماستم شماره رو گرفتم و خوش حال اومدم خونه بعد از دو روز بهش زنگ زدم

اون دو روز اندازه 200 سال بود ولی نمیتونستم زودتر زنگ بزنم زنگ زدم خودش بود

کلی باهم حرف زدیم آخ که چه صدای قشنگی داشت صداشو که میشنیدم دلم

میخواست بمیرم براش قربونش برم من و علی باهم دوست شده بودیم روز

به روز به هم وابسته تر اگه یه روز نمیدیدمش عین برج زهرمار میشدم و دنیا

برام مثل جهنم بود چند ماه گذشت دوستم نگار خیلی بهم حسودی میکرد

چون دوست پسر خودش خیلی آدم مزخرفی بود برا همین نگار بین من و علی

خیلی اختلاف می انداخت ولی بازم عشق ما کم نشد من 23 سالم شد و علی 25.

گفت که میخواد بیاد خواستگاریم ولی من میدونستم بابام نمیذاره.

ولی بازم به زور با التماس های علی اومدن خواستگاری علی وضعش بد نبود

شغل خوبی داشت و طوری بود که بتونه یه خانواده رو بچرخونه ولی بابام گفت نه!!!!!!!

از اون به بعدمن همش گریه میکردم و به بابام التماس میکردم که بذاره ولی

اون گوشش نمیشنید انگار کر بود. موضوع ما ادامه داشت که علی برای کارش

مجبور شد بره فرانسه ولی گفت که برمیگرده به خدا خودش گفت خودم با دوتا

گوشام شنیدم ولی علی... علی بهم گفت میاد ولی هواپیماشون تو راه برگشت

سقوط میکنه و....

ولی من میدونم برمیگرده خودش بهم قول داده بود با گوشای خودم شنیدم پس

برمیگرده. علی من منتظرت میمونم علی دوست دارم علی هرچه قدرم طول بکشه

من پای عشقمون وایمیسدم اگه حتی کل عمرمم طول بکشه...

علی قولت یادت نره یه نفر چشم به راهته زودی برگرد. نمیدونم چرا منو خانوادم

آوردن اینجا اخه این جا مال دیوانه هاس!!!!!!!!!

ولی من دیوونه نیستم باور کنید برمیگرده خودش بهم قول داده مگه نه علی میناتو

گذاشتن پیش چندتادیوونه ای خداااااااااااااااااا مگه عشق دیوونه بازیه دارم میمیرم

پس کی میای منو از این جا ببری یادته بهم میگفتی یه روزی میرسه که تو برا همیشه

برا من میشی پس اون روز کی میرسه زودی بیا مینات منتظره!!!!!!!



[ شنبه 14 اردیبهشت 1392 ] [ 04:07 ب.ظ ] [ farzane ] [ comment() ]