تبلیغات
♥داستان های عاشقانه♥ - باید پای عشقت وایسی...!

♥داستان های عاشقانه♥

just 4 girl

باید پای عشقت وایسی...!

من سال آخر دبیرستانم و تموم کردم و دیگه ادامه ندادم

 سال بعدش هم رفتم خدمت سربای، هجده ماه گذشت و

 بالاخره خدمت سربازی من تموم شد.یه مدت از تموم شدن

 سربازیم گذشت دیدم بی فایده است داشتم از بی کاری

 کلافه می شدم صمیم گرفتم که ادامه تحصیل بدم بخاطره

 همین رفتم یه موسس آموزشی ثبت نام کردم تا بتونم بهتر

 درس بخونم. من در طول هفته چهار روز کلاس داشتم و

 می رفتم سرکلاس.

 یه روز که کلاس داشتم...

یکی از هم کلاسیهام که دختر بود

 ازم یه سوال درسی پرسید. من زیاد به دخترای کلاسمون

 اهمیت نمیدادم خلاصه حواسم به درسم بود، جواب دختررو

 دادم. چند روزی گذشت دوباره همون دختر یه سوال دیگه ازم

 پرسید منم دوباره جوابشو دادمو بعد از اون دوباره چند بار ازم

سوال پرسید. تا اینکه من به دختره شک کردم که چرا سوالشو

 از من می پرسه. فرداش که بازم می خواست ازم سوال بپرسه

 حرفشو قطع کردم و بهش گفتم حالا من یه سوال از شما دارم

 سوالمو اینجوری پرسیدم که: ببخشید چرا شما سوالاتونو از

 من می پرسید از من زرنگ تر توی کلاسمون زیاده. ولی

 اون به من جوابی داد و از کلاس بیرون رفت.

 چند روزی گذشت تا اینکه خود دختره اومد که جواب سوالمو بده:

 سلام آقای حسینی میتونم یه جای خلوت باهاتون صحبت کنم؟

 تا این حرفو زد راستشو بخواید یکم دست پاچه شدم اول سکوت

 کردم بعد گفتم باشه. اون گفت من یه کافی شاپ خوب و آروم 

 سراغ دارم اگه مایل باشید بریم اونجا با هم حرف بزنیم. خلاصه

 قبول کردم و رفتیم. جاتون خالی بعد از خوردن دو تا قهوه ی

 داغ دختره شروع کرد به حرف زدن: اسم کوچیکتون چیه؟ گفتم

 امیرعلی اونم سریع از اسمم تعریف کرد:چه اسم خوشگلی

 دارید خیلی بهتون میاد بعد سنمو پرسید: میشه بپرسم  چند

 سالتونه؟ گفتم: بیست سالمه بعد یه دفه ازم پرسید تو اسممو

 نمی پرسی؟ گفتم خب اسمتون چیه؟ گفت: من مریمم هجده

 سالمه خلاصه خوب با هم آشنا شدیم. اون قد هام صمیمی شد

 اون لحظه که ازم پرسید تا حالا با دختر رابطه داشتی؟ منم گفتم

 نه تا حالا با کسی رابطه نداشتم. گفت: مگه میشه همچین

 پسره خوشتیپ و خوشگلی مثل تو رو هوا بمونه؟ منم گفتم

 حالا که شده شما چطور؟ گفت: آره با یکی بودم ولی خیلی

 وقته که دیگه باهاش رابطه ندارم. پرسیدم چرا؟ گفت: من

 دوسش داشتم ولی عشق اون از روی هوس بود اون منو

 واسه .......  . منم دیگه ادامه ندادم و از کا فی شاپ اومدیم

 بیرون اون  گفت: امروز خیلی به من خوش گذشت میتونم

 شمارتونو داشته باشم؟ منم بهش دادمو خدافظی کردیم.

 شب همون روز تقریبأ ساعت یازده ی شب بود که کم کم می

 خواستم بخوابم که یک دفعه یه پیام برام اومد، یه پیام عاشقانه

 بود شماره برام آشنا نبود منم جواب ندادم چند دقیقه بعد دوباره

 یه پیام دیگه داد دوباره جواب ندادم پیام سومی رو که فرستاد

 خودشو معرفی کرد (منم مریم با معرفت جواب بده) منم

 جوابشو دادم (شرمنده ببخشید مریم خانم نشناختم آخه شما

 شمارتونو به من نداده بودید) جواب داد: (اشکال نداره میخواستم

 بگم که این شمارمه فردا تو موسسه میبینمت شب خوش)

 (شب تو هم خوش) اینو که فرستادم خوابیدم. فردا صبح که از

 خواب بیدار شدم یه کم درس خوندم ساعت یک بعد ازظهر بود

 که مریم بهم پیام داد(سلام امیرعلی حالت خوبه؟)جواب دادم:

(سلام مریم خانم مرسی خوبم شما چطورید؟)(خوبم امروز

 میای کلاس؟)(آره میام)(خب پس ساعت دو منتظرتم تو

 موسسه) ساعت دو شدو رفتم سرکلاس روی میز خودم

 نشستم. وقتی مریم وارد کلاس شد قیافش با روزای قبل

 خیلی فرق داشت خوشگل تر شده بود خلاصه به خودش

 رسیده بود. خواستم واسش یه پیام بفرستم که امروز خیلی

 عوض شدی ولی گفتم بهتره بعداز کلاس رو در رو بهش بگم.

 کلاس تموم شد بچه ها که داشتن می رفتند بیرون من از مریم

 دعوت کردم، گفتم: سلام مریم خانوم وقت دارید بریم به همون

 کافی شاپ البته مهمون من گفت: بله با کمال میل.

 رفتیم کافی شاپ این دفعه من شروع کردم به حرف زدن: امروز

 خیلی عوض شده بودی خندیدو گفت: از چه لحاظ من با کمال

 پرروی گفتم: خیلی خوشگل شدی. گفت: خواهش می کنم نظر

 لطفته چشات قشنگ میبینه. یه مدت گذشت رابطم باهاش نزدیک

 تر شده بود. جوری که کم کم داشتم بهش وابسته می شدم

 خلاصه بگم عاشقش شده بودم. یه روز تصمیم گرفتم که حسمو

 بهش بگم یه شب بهش پیام دادم: (سلام بیداری؟)(آره بیدارم ،

 چطوری؟) (خوبم می خواستم یه چیز مهمی رو بهت بگم نمیدونم

 از کجا شروع کنم یا چطوری بگم)(بگو دیگه استرس نده منتظرم

)نمی دونستم چطوری بهش بگم فرستادم( دوست دارم) اصلأ

 انتظار نداشتم که این جوابو بهم بده فرستاد:(منم دوست دارم

 ولی از همون روز اولی که اومدی توکلاس عاشقت شدم ولی

 بهت نگفتم چون نمی خواستم عشقم یک طرفه باشه.) ازم

 پرسید(منو واسه ی چی دوست داری؟ واسه ی هوس) منم

 گفتم(نه من تو رو از صمیم قلبم دوست دارم و عاشقتم تو رو

 واسه ی شریک زندگیه آیندم انتخاب کردم) از اون موقع به بعد

 بیشتر بهم دیگه نزدیک شدیم چون رابطمون دیگه با قبلأ فرق

 کرده بود از حس و حال هم دیگه خبر داشتیم بیشتر با هم وقت

 میگذروندیم با هم می رفتیم بیرون اینور اونور و .... این جوری بگم

 که  عاشق هم دیگه شده بودیم خوب.

یه مدت از رابطمون گذشت و هیچ مشکلی با هم نداشتیم تا اینکه

 یکی از دوستای مریم که اونم منو دوست داشت و از اینکه من با

 مریم بودم حسودیش می شد بخاطرهمین پیش مریم بدی منو

 می گفت ولی مریم حرفاشو باور نمی کردحتی اینم بهش گفته

 بود که امیرعلی با منم رابطه داره اینو بهت ثابت می کنم ولی

 مریم بهش خندیده بود. تا اینکه طاهره همون دوست مریم به

 من پیامدادکه(سلام آقای حسینی می تونم ببینمتون راجبه

 درسه) طاهره میخواست با این کار به مریم ثابت کنه که منم

 باهاش رابطه دارم من که از همه چیز بی خبر بودم جواب دادم

خواهش می کنم باشه). برای بار اول طاهره رو دیدم چند تا

 سوال درسی پرسیدو منم جوابشو دادم. اصلأ تو این فکر

 نبودم که میخواد با این کاراش رابطمو با مریم خراب کنه.

 من هر چند وقت یک بار طاهره رو  میدیدم و تو درساش

 کمکش می کردم. یه روز طاهره به من گفت: نمیدونم

 چطوری ازتون تشکر کنم شما خیلی به من کمک کردید 

میخوام جبران کنم. ازم دعوت کرد که بریم یه کافی شاپ

 من دو دل بودم برم یا نرم قبول کردم که فردا ساعت چهار

 همدیگه رو ببینیم.

 من اون روزو بقیه ی وقتمو با مریم گذروندم ما با هم رفتیم پارک

 تو هوای سرد دستای همدیگه رو گرفته بودیم و قدم میزدیم و

 راجبه خودمون حرف میزدیم. دوراز این که فردا چه اتفاقی قرار

 بیفته. طاهره به مریم گفته بود اگه میخوای بفهمی که بهت

 دروغ نگفتم که امیرعلی با منم رابطه داره فردا ساعت چهار بیا

 به این کافی شاپ. فردا شدو ساعت چهار من از همه جا بی

 خبر پاشدم رفتم. منو طاهره همدیگه رو دیدیم و رفتیم تو

 کافی شاپ نشستیم یه ده دقیقه ای گذشت دیدم مریم هم

 اومدگفت: خیلی آدم نامردوپستی هستی اصلأ  فکر نمی کردم

 همچی آدمی باشی. منم گفتم: چرا چی شده چکار کردم.گقت:

 خیلی بی چشم و روی با دوست خودمم دوست شدی طاهره

 بهم گفت ولی من باور نکردم.

 این حرفو که زد اون وقت همه چی رو فهمیدم. مریم با چشم

 گریون زیر لب گفت: خوش باشیدو رفت. به طاهره گفتم: خیلی

 پستی رفتم دنبال مریم بهش رسیدم گفتم: این جوری که تو فکر

 می کنی یا این جوری که طاهره به تو گفته نیست بخدا نیست

 من فقط چند بار تو درساش کمکش کردم اونم خواست یه جوری

 جبران کنه بخاطرهمین دعوت کرد به کافی شاپ فقط همین

 طاهره میخواد رابطمونو خراب کنه من فقط تو رو دوست دارم و

 عاشق توام. یهو سرو کله ی طاهره هم پیداش شد گفت: چی

 شد عزیزم اینو که گفت مریم هم با گریه گفت: برو با عزیزت

 خوش باش. مریم که رفت به طاهره گفتم: خیالت راحت شد

 دیگه برو گمشو.

 چند روزی از این ماجرا گذشت گوشیش خاموش بود چند روزی هم

 سرکلاس نیومد خیلی ذهنم مشغول شده بود نمیتونستم درس

 بخونم فکروذکرم همش شده بود مریم. فهمیدم که دیگه مریم

 موسسه نمیاد از اونروز به بعد هم منم دیگه نرفتم موسسه.

 همون روزی که ر فتیم پارک دستای همو که گرفته بودیم و در

 حال قدم زدن بودیم بهش گفتم: می دونی چقدر دوست دارم

 گفت: نه چقدر گفتم: اندازه ی دونه به دونه ی چمن های پارک

 دوست دارم خندیدو گفت: من مثل تو نمیتونم مثال بزنم ولی منم

 خیلی دوست دارم خیلی، حاضر نیستم تورو با هیچی عوض کنم.

 ولی خیلی راحت منو گذاشت کنار.

من از درس خوندن افتادم داشتم دیونه می شدم حاضر بودم

 همه چیمو بدم ولی باز رابطم با مریم خوب بشه. یه روز که

 داشتم توی همون پارک قدم میزدم به خاطراتی که با مریم

 داشتم فکر می کردم سرمو بالا کردم دیدم مریم رو به رومه

 اون لحظه میخواستم بال درارم به هم نزدیک شدیم بهش گفتم:

 نمیدونی که این یه مدت که رفتی چقدر برام سخت تموم شد

 دیگه هیچ وقت منو تنها نزار باشه گفت: نیومدم جلوکه بگم

 میخوام دوباره باهات شروع کنم، میخوام ازدواج کنم خواهش

 می  کنم دیگه مزاحمم نشو گفتم: یعنی چی میخوای ازدواج

 کنی اگه این کار رو بکنی دیگه جام توی این دنیا نمیشه این

مریمی نیست که من میشناختم یادته تو هموم پارک چه حرفایی

 به من زدی، الان میخوای منو با یکی دیگه عوض کنی میخوای

 با یکی دیگه ازدواج کنی من خیال کردم که تو هم واقعأ عاشق

 منی ولی حرفای اون دوستت رو باور کردی ولی حرفای منو نه

 من عاشقتم اگه بری منم رفتم برای همیشه میرم تا دیگه هیچ

 وقت منو نبینی گفت: من عشق زندگیمو پیدا کردم و میخوام

 باهاش ازدواج کنم ولی قبل از این کار میخواهم یه چیزی رو بهت

 بگم من نمیدونستم که چطوری بهت بگم که میخوام با یکی دیگه

 ازدواج کنم می دونستم اگه یهویی و بی خبر برم واست خیلی

 سخت می شد بخاطرهمین طاهره رو سر راهت قرار دادم که

 بعد از من بتونی با اون دوست بشی ولی همه چی بدتر شد

 تو پسر خیلی خوبی هستی من برات کمم اگه من با او ازدواج

 کنم بیشتر احساس خوشبختی می کنم منو درک کن. گفتم:

 من عشق زندگیت نبودم که این طوری منو گذاشتی کنار چیزی

 نگفت و رفت. خلاصه اون ازدواج کردو منو تنها گذاشت.این رابطه

 برای من خیلی سخت تموم شد به حدی که یک بار دست به

 بی عقلی زدم...



[ پنجشنبه 19 بهمن 1391 ] [ 06:20 ب.ظ ] [ farzane ] [ comment() ]

نمایش نظرات 1 تا 30