تبلیغات
♥داستان های عاشقانه♥ - تنها مرگ دو عاشق واقعی را از یکدیگر جدا می کند

♥داستان های عاشقانه♥

just 4 girl

تنها مرگ دو عاشق واقعی را از یکدیگر جدا می کند

آدمی بودم تنها نه از لحاظ عاطفی. من بیشتر وقتم و با خودم

سر می کردم یعنی بیشتر موقع ها تو خودم بودم کاری به کسی

نداشتم چه تو خونه چه بیرون از خونه. بیشتر وقتم و تو خونه

می گذروندم مگه کاری داشتم یا می رفتم سرکلاس تا از خونه

می رفتم بیرون نه اینکه بگم یه آدم گوش گیر بودم نه! وقتی

می رفتم بیرون آدما رو میدیدم ،که هر کس سرش تو کار خودش

بود یا برعکس از سر یه چیز کوچیک دعواشون می شد من اینا رو

 میدیدم ترجیح می دادم که ...

تنها باشم تا اینکه بخوام با کسی دوست

باشم، نمیخوام بگم که دوست داشتن بده یا با کسی دوستی نکنیم

نه. به همین منوال گذشت و گذشت تا اینکه واسه ی دانشگاه قبول

 شدم کارای دانشگاهو انجام دادم و شروع کردم می رقتم سر کلاس. 

یک ماهی گذشت دیدم شوروحال دانشگاه خیلی فرق داره همه با

هم دوستن این با اون حرف میزنه، اون به این کتاب میده خلاصه از

این جور کارها.... یه روز که رفتم سرکلاس چند تا از بچه ها اومدن

کنارم نشستن ازم می پرسیدن که چرا من با  کسی دوست نمیشم

منم بهشون گفتم بیشتر موقع ها تو خودمم بخاطر همین دیگه عادت

کرد که تنها باشم. دیگه حرفو،حرفو،حرف خلاصه با اون چند نفر دوست

 شدم روز به روز که از دوستی من با اون چند نفر میگذشت منم دیگه

 بیشتر به اطرافم دقت میکردم دیگه دوست نداشتم تنها باشم، دوست

 داشتم با آدم های بیشتری آشنا بشم. من به همین منوال سال اولو

گذروندم. من یه جورایی عوض شده بودم

دیگه مثل قبلأ نبودم دیگه داشتم از تنهایی فرار می کردم قبلأ من

 می رفتم سراغ تنهایی ولی این بار تنهایی میومد سراغ من.

من سال دوم دانشگاه رو متفاوت شروع کردم یه آدم شاد شدم ،

آدمی که دوست داشت با افراد بیشتری رابطه ی دوستی داشته

باشه شاید بخاطر همین بود که من قبلأ دوستی نداشتم یا اینکه قبلأ

 خیلی تنها بودم. با کمک اون چند نفر که سال قبل باهاشون دوست

شدم آدمی دیگه شدم،  زندگی واسم شیرین شده بود دیدم راجبه همه

چی عوض شده بود خلاصه یه آدمی شادو سر زنده. من اصلأ فکرشو

نمیکردم که من با اون گذشته ای که داشتم با اون همه تنهایی که کشیدم

 بخوام با کسی دوست بشم که از جنس مخالفم باشه یعنی پسر اونم

 چه دوستی که من با تمام وجود عاشقش بشم.داستان عشق من از این

قرار بود که: آشنایی منو وحید با یه کتاب شروع شد. یه روز که سر کلاس

 بودم، قبل از اینکه استاد به کلاس بیاد یه پسر اومد کنارم ازم پرسید:

میشه چند دقیقه کتابتون و بهم قرض بدید منم بهش دادم چند دقیقه بعد

 کتابو پس آورد و ازم تشکر کرد همون روز که کلاس تموم شدو میخواستم

 برم خونه باز اومدو ازم خواست که کتابم و تا فردا بهش بدم منم باز کتابم و

 بهش دادم خدافظی کردو رفت. من نمیدونستم که اینا همه بهانه است و

 فقط میخواد بهم نزدیک بشه فردا شدو باز رفتم سرکلاس وقتی میخواستم

وارد دانشگاه بشم وحید دم در وایساده بود .

کتابمم دستش بود کتاب و بهم داد و گفت: ممنون منم گفتم خواهش

 می کنم میخواستم برم سرکلاس یهو برگشت و بهم گفت: راستشو

بخوای من، من گفتم تو چی گفت: هیچی فقط هر موقع وقت کردی به

 کتاب یه نگاهی بنداز اینو گفت و رفت من رفتم سرکلاس کتاب و باز کردم

 دیدم یه کارت وسط کتاب که روش نوشته بود ( چگونه بنویسم دوستت

دارم که جمله ی دوستت دارم برای تو خیلی کم است) شمارشم زیرش

نوشته بود وقتی اومد، دید که کارت دستمه سرشو انداخت پائین و رفت

 نشست اون موقع همه چی رو فهمیدم که چرا همیشه نزدیکم بود. بعد

 از اون کارت باز چند تا متن عاشقانه بهم داد تقریبأ چهار ماه گذشت و هی

 بهم متن عاشقانه می داد. یه روز بهم گفت: من این متنارو با تمام احساسم

 واست می نویسم از وقتی که دیدمت روز و شب من یکی شده چرا نمیخوای

جواب منو بدی، من چیزی نگفتم و رقتم. پسر بدی نبود ولی چون من همیشه

 تنها بودم نمیتونستم بهش اعتماد کنم می ترسیدم بهش دل ببندم. هفت،

هشت ماهی گذشت کم کم داشت بهم ثابت میشد که واقعأ دوسم داره

خلاصه منم کم کم بهش نزدیک شدم، کم کم بهش دل بستم وقتی به

خودم اومدم دیدم عاشقش شدم دیونه وار یه روز بهش گفتم من تنهایی

 زیاد کشیدم اگه روزی منو تنها بذاری، یهوجلو دهنمو گرفت و گفت: هیچ

وقت این حرف و دوباره نگو من اگه زمانی بخوام تنهات بذارم بدون مردم،

 بدون دیگه تو این دنیانیستم فقط مرگ منو از تو جدا میکنه.

خدایی سر حرفش موند. ما همدیگه رو خیلی دوست داشتیم تصمیم

گرفتیم ازدواج کنیم وحید با خانوادش اومدن خواستگاری بعد از پشت سر

 گذاشتن یه سری از چیزا بالاخره خانواده هامون راضی شدن که نامزد

بشیم منو وحید خیلی خوشحال بودیم که داشتیم به هم میرسیدیم با

 هم رفتیم حلقه ی نامزدی خریدیم و و.... بالاخره روز جشن نامزدی

رسید ما نامزد شدیم حلقه هارو کردیم تو انگشت همدیگه با هم قسم

 خوردیم هیچ وقت همدیگه رو تنها نزاریم. خلاصه یک ماهی گذشت

 بهترین روزهای زندگیمو داشتم با وحید میگذروندم. از روزی که به

 وحید دل بستم همیشه ته دلم می لرزید که باز تنها نشم. ولی برعکس

داشت همه چی خوب پیش می رفت دو تامون خوشحال بودیم که به

 زودی تا آخر عمر مال هم میشم. ما عقد کردیم ولی جشنی نداشتیم

 میخواستیم جشن عروسیمونو خیلی بزرگ بگیریم. یک ماه قبل از

عروسی ما با چند تا از آشناها که سر جمع میشدیم پنج نفر رفتیم

شیراز خیلی به ما خوش گذشت مخصوصأ به منو وحید تو راه برگشتن

بودیم که ما تصادف خیلی بدی کردیم این طور بد که دونفر از ما مردن

که یکیشون وحید بود ولی من نمیدنستم چون که تا یک هفته تو کما

بودم بعد از یک هفته وقتی به هوش اومدم اولین چیزی که پرسیدم

 این بود که: وحید کجاست، وحید حالش خوبه پس چرا پیشم نیست

 ولی هیچکی چیزی نمیگفت، گفتم نکنه وحید چیزیش شده

این و که گفتم مادر وحید زد زیر گریه گفت: آره وحید دیگه پیش ما

نیست این وکه گفت من خشکم زد از حال رفتم. بعد از ده روز از بیمارستان

مرخص شدم رفتم سر خاک وحید اینقدر گریه کردم که دیگه چشمام باز

نمیشد نمیتونستم بدونه وحید زندگی کنم چند بار دس به خودکشی زدم ولی

 هر دفعه خدا نمیخواست که من بمیرم بعد از مرگ وحید تا الان سه سال که

میگذره من دیگه سعی نکردم با کسی دیگه آشنا بشم باز رفتم تو لاک تنهایی

 خودم بدتر از قبل بعد از وحید عاشق تنهایی شدم ..... 



[ چهارشنبه 11 بهمن 1391 ] [ 09:56 ب.ظ ] [ farzane ] [ comment() ]