تبلیغات
♥داستان های عاشقانه♥ - داستان زیبای مسعود و سونیا (کاملا واقعیه)

♥داستان های عاشقانه♥

just 4 girl

داستان زیبای مسعود و سونیا (کاملا واقعیه)

دوستان عزیز این داستانی که نوشتم کاملا واقعیه البته خود مسعود نوشته اینو لطفا نظراتتونم بگین دربارش

.

.

.

من مسعودم پسری که مقصر همه بدبختی هاش فقیر بودنشه چون تو یک خونواده فقیر بزرگ شدم پنجم ابتدایی بودم که پدرمو از دست دادم دو برادر دارم و یه خواهر که من بزرگ همشونم وقتی که پدرمو از دست دادم  من خیلی بچه بودم اما دیگه بهنحوی باید نان اور خونه میشدم بخاطر سن کوچکم مادرم اجازه نمیداد که من برم کار کنم واسه همین خودش میرفت و تو خونه یمردم کار میکرد و خرجیمونو میداد اما وقتی ک رسیدم به دوم راهنمایی بچه های مدرسه از اینکه مادرم توی خونه مردم کار می کنه مسخرم میکردن و این باعث شد که دیگه من اجازه ندم مامانم بره خونه مردم و خودم برم کار کنم با اصرار های زیادمامانم قبول کرد من برم سر کار درسمو رها کردم و رفتم دنبال کار چند هفته گذشت تا اینکه تو یه رستوران مشغول به کار شدم با حقوقی که میگرفتم خرج خونوادم رو میدادم  خیلی خوشحال بودم چون دیگه مامانم نمیرفت سرکار و خودم شده بودم نون آور خونه ۳سال گذشت یه روز رییسمون بهم گفت  مسعود تو جوون هستی حیفه که بی سواد بار بیای برو دنبال درست و هر وقت درس نداشتی بیا سر کار رییسمون مرد خیلی خوب و مهربونی بود منم گفتم چشم و از اون روز به بعد چسپیدم به درس و هر وقت بیکار بودم میرفتم سرکار سوم دبیرستانو تموم کردم و دیگه باید برای کنکور میخوندم اما راستش من اون پسری نبودم که اهل درس خوندن باشم تا اونجا رو هم به زور رفته بودم درسو رها کردم و دیگه هر روز میرفتم سرکار یه روز یه آقایی اومد گفت میخواد واسه پسرش یه جشن کوچیک بگیره اونم تو رستوران رییسمون قبول کرد و قرار شد جمعه مراسم برگزار بشه ما هم از دو روز قبل خودمونو برای مراسم اماده کرده بودیم چون نمیخواستیم مراسم ایراد داشته باشه روز جمعه فرا رسید و مهموناشون یکی یکی میومدن توی مهمونا دختری بود که از وقتی که وارد شده بود توجه منو به خودش جلب کرده بود چون یه جوری نگام میکرد که من خجالت میکشیدم نوبت رسید به پخش شیرینی و شیرینی هارو تو مهمونا پخش کردیم وقتی رسیدیم به میز اونا خیره شده بود بهم و مستقیم تو چشام نگاه میکرد روم نشد نگاش کنم سرمو انداختم پایین و رفتم تو اشپزخانه خیلی تو فکر بودم که چرا همش به من نگاه می کنه چند دقیقه که گذشت رییسمون اومد گفت یکی از خانوما یه وسیله تو ماشینش داره برو کمکش کن ببین میخواد اونو کجا ببره منم گفتم چشم رفتم بیرون رستوران اما هرچی نگاه کردم کسی رو ندیدم خواستم برگردم که یکی از ماشین ها بوق زد و با چراغش یه چشمک زد رفتم سمت ماشین هوا تاریک بود توی ماشین زیاد معلوم نبود شیشه رو که داد پایین جا خوردم همون دختری بود که تو رستوران همش نگام میکرد سرمو انداختم پایین گفتم لطفا بگین وسیلتون کجاست که من ببرمش اونم گفت وسیله ای ندارم من با خودت کار دارم گفتم پس بفرمایین من عجله دارم گفت اینطوری نمیشه سوار شو بهت بگم گفتم معذرت من کار دارم باید برم خواستم برگردم که با یه لحن دلنشینی گفت تورو خدا نرو یه لحظه سوار شو کارم که تموم شد بعد برو منم ناخوداگاه برگشتم خواستم سوار ماشینش بشم اما مدل ماشینش اینقد بالا بود که باز کردن درش رو هم بلد نبودم خودش از داخل درو برام باز کرد سوار که شدم چند لحظه سکوت مطلق بود بعد من گفتم بفرمایید من عجله دارم گفت اسمت چیه گفتم مسعود گفتم منم سونیا هستم بعد سرشو انداخت پایین و چیزی نگفت سرمو که برگردوندم دیدم داره گریه می کنه گفتم چرا گریه می کنی گفت چیزی نیس کاراش خیلی برام عجیب بود گفتم شما از همون دقیقه ای که وارد رستوران شدین بدجور فکرمو مشغول کردین من هنوز نمی فهمم معنی اون نگاه های شما چیه پرید تو حرفم و گفت حالا میخوام معنیشو بهت بگم گفتم میشنوم و دیگه چیزی نگفتم چند دقیقه که گذشت گفت راستش من از همون لحظه ای که وارد رستوران شدم بهتون دلبستم زدم زیر خنده گفتم تو چطور تو چند ساعت اینقد عاشق شدی لیلی خانم گفت مساله این نیس گفتم پس چیه گفت مساله اینه که من قبلا عاشق یه پسر بوودم که چشماش خیلی شبیه چشمای تو هستش وقتی که وارد رستوران شدم یه لحظه فک کردم خودشی حتی اونم اسمش مسعود بوود گفتم حالا چطوری فهمیدی اون نیستم گفت اخه اون یکم بلند تر از تو بود گفتم فقط برای اینکه من شبیه عشقتون هستم عاشق من شدین در رو باز کردم که بیام پایین که با بغضی عجیب گفت نرو تو رو خدا تنهام نذار اما من سرمو انداختم پایین و اومدم داخل رستوران حالم بدجور گرفته بود سونیا هم دیگه نیومد تو رستوران و رفته بود خونه چند روز که گذشت یه روز ساعت ۱۰ صبح بود رسیدم دم در رستوران و قتی داخل شدم سونیا هم اونجا بود و وقتی چشمش افتاد بهم اومد پیشم و سلام کرد منم جوابشو دادم گفتم کاری داشتین گفت کارمو بهت گفتم که منم گفتم منم که جواب دادم گفت اما من جوابتو قبول ندارم بعدش گفت تو بیا من داستانمو بهت میگم اگه دلت برام سوخت دیگه تنهام نذار منم گفتم چشم و رفتیم روی یکی از صندلی ها نشستیم  و شروع کرد به داستانشو گفتن اون میگفت چند سال پیش با پسری به اسم مسعود اشنا شده و به حدی عاشق مسعود شده که اگه یه روز مسعود رو نمیدیده اون روز براش مثل جهنم بوده و بعد از چند مدت مسعود تصمیم میگیره بره فرانسه و برگرده مراسم خواستگاری رو برگزار کنن اما مسعود وقتی رفته دیگه هیچ وقت برنگشته و اونم هیچ خبری ازش نداره و از اون روز به بعد روزگارش سیاه شده و کارش شده گریه و به مرز خودکشی رسیده اما وقتی منو تو رستوران دیده تصمیمش عوض شده یا به نحوی دوستش تصمیمشو عوض کرده سونیا بهم گفت اگه تو به من جواب رد بدی من تصمیمم رو عوض نمیکنم و خود کشی می کنم منم با خودم فک کردم برای اینکه خودشو نکشه باهاش دوست میشم و سعی می کنم مسعود رو از ذهنش پاک کنم بهش گفتم باش من باهات دوست میشم خیلی خوشحال شد و گفت خیلی ازت ممنونم مسعود جان از اون روز به بعد سونیا هر روز میومد رستوران و با هم حرف میزدیم چند ماه گذشت تو این چند ماه بر خلاف میلم عاشق سونیا شده بودم اونم خیلی زیاد سونیا بهم گفته بود خونواده ثروتمندی داره و  منم جریان خونوادم رو بهش گفته بودم یه روز سونیا بهم گفت بیا بریم خونمون رو بهت نشون بدم گفتم من نمیام چون احساس حقارت میکردم اما سونیا طوری نبود که ثروتش رو به رخم بکشه و این باعث شده بود که من بیشتر عاشقش بشم اما با اصرار های زیاد سونیا قبول کردم برم و سوار ماشینش شدم و با هم رفتیم وقتی رسیدیم خیلی تعجب کردم فک نمیکردم بابای سونیا اینقد پولدار باشه رفتیم داخل خونه خونشون خیلی بزرگ بود شاید۵برابر خونه ما بود کسی خونه نبود گفت بشین برات قهوه بیارم منم رو مبل نشستم و اونم رفت دو فنجون قهوه آورد و اومد کنارم نشست قهمون رو که خوردیم با هم بلند شدیم که اتاق ها رو ببینیم تموم اتاقاشو نشونم داد و آخر سر رفتیم سراغ اتاق خودش اتاق خیلی قشنگی داشت رو تختش نشستم و اونم اومد کنارم گفت مسعود یه چیزی بگم گفتم جونم گفت دوست دارم خیلی زیاد اون حرفو بهم زده بود اما اون لحظه لحنش خیلی به دلم نشست  اومد رو هر دو پام نشست  و منم گفتم منم تو رو خیلی دوس دارم و همدیگر رو بوسیدیم نزدیک نیم ساعت تو بغل هم بودیم که من گفتم سونیا من دیرم شده باید برم اونم گفت باشه و منو رسوند دم رستوران از هم خداحافظی کردیم چند ماه گذشت و علاقه من دو چندان شده بود و تصمیم گرفتم برم خواستگاریش قرارم گذاشته بودیم واسه چهارشنبه شب وقتی چهار شنبه شب رفتیم منزلشون باباش با ما مثل گدا گشنه ها رفتار میکردو میگفت من حتی جنازه دخترم رو هم روی شونه تو نمیذارم چه برسه به اینکه اجازه بدم با تو ازدواج کنه تو برو با هم وزن خودت ازدواج کن هر وقت پولدار شدی مثل من اون وقت بیا خواستگاری بلند شدیم اومدیم خونه اما علاقه من به سونیا به حدی بود که چند بار دیگه هم رفتیم تو اون مدت کار منو سونیا شده بود گریه یه روز باباش بهم زنگ زد گفت اگه سونیا رو میخوای بیا اداره تا با هم بریم مهذر تعجب کردم گفتم چطوری راضی شدین گفت با سمج بودنت الانم سونیا میاد اداره تو هم بیا خیلی خوشحال شدم انگار دنیا رو بهم داده بودن گفتم چشم الان خودمو میرسونم فورا رفتم بیرون و یه ماشین گرفتم و رفتم سمت اداره وقتی رسیدم سونیا دم در بود اونم خیلی خوشحال بود وقتی رفتیم داخل وارد  اتاق پدرش شدیم وقتی وارد شدیم چندتا آدم قوی و هیکلی داخل بودن که وقتی پدر سونیا بهشون اشاره کرد اومدن سراغم و تا میخوردم کتکم زدن و و سرم و دست زیر لگد هاشون شکست سونیا داشت گریه میکرد و از پدرش التماس میکرد که منو رها کنن که پدرش هم بهشون گفت ولم کنن تمام تنم خونین شده بودم سونیا اومد سرمو گرفت تو بغلش و داشت گریه میکرد که پدرش اومد دستشو گرفت و بلندش کرد و یه سیلی محکم خابوند زیر گوشش و منم بلند شدم تو روم نگاه کرد و گفت اگه یکبار دیگه طرف سونیا ببینمت جنازه ات رو میفرستم خونتون حالا برو گم شو صورتمو برگردوندم سمت سونیا جای انگشتان باباش افتاده بود حرصم در اومده بود تا جایی که تونستم خابوندم زیر گوش پدرش و گفتم اون عشق منه اگه دست بهش بزنی چه بسا تو افقی بشی نه من و از اتاق اومدم بیرون رفتم یه ماشین گرفتم و رفتم بیمارستان دستمو گچ گرفتم و سرمم بانداژ کردن اومدم خونه وقتی در رو باز کردم سونیا تو حیاط بود چشاش پف کرده بود اینقد گریه کرده بود تا منو دید اومد پیشم گفت دردت به سرم حالت خوبه داشت گریه میکرد گفتم تا وقتی که تو گریه کنی نه گفت باش من گریه نمی کنم دستت چطوره گفتم چیزی نیس منو سونیا نزدیک یک ماه کارمون شده بود پدر سونیا فهمیده بود منو سونیا دوباره با هم رابطه داریم رفته بود از من به جرم مزاحمت برای دخترش شکایت کرد و منو ۲ماه انداخت زندان الان چند هفته هستش که من از زندان مرخص شدم اما من هنوز عاشق سونیا هستم و تا جون دارم پاش وای میستم نمیدونم من چه گناهی کردم که باید تاوان فقیر بودنمو بخورم و عاشق دختری بشن که پدرش فقط ادمای پولدار رو قبول داره به نظر شما تو یه زندگی عشق مهمه یا پو نمیدونم من کجای این زندگی کوفتی رو اشتباه کردم....

 

ممنون که خوندین نظر فراموش نشه این داستان برای 18 مهر 1390



[ دوشنبه 18 دی 1391 ] [ 06:10 ب.ظ ] [ farzane ] [ comment() ]