تبلیغات
♥داستان های عاشقانه♥ - داستان سمانه و مسعود

♥داستان های عاشقانه♥

just 4 girl

داستان سمانه و مسعود

داستانی که میخوام براتون بگم یک واقعیته که برا یه پسر و دختر اتفاق افتاده ای پسر و دختر

که دختره یکی از دوست های صمیمی منه اسم دختره سمانس و اسم پسره مسعود.البته زهرا و یه پسر به اسم علی تو این جریان دخالت داشتند.سمانه و زهرا از دوست های من هستن.

خوب سمانه یکی از دوست های صمیمی زهرا بود زهرا و سمانه بیشتر اوقات با هم بیرون بودن اون موقع علی دوست پسر زهرا از زهرا خواست که با هم به سینما برین وقتی که زهرا و علی از سینما اومدن بیرون به سمانه زنگ زد و ازش خواست که بیاد و باهم برگردن خونه(اون موقع سمانه جایی بوده که نزدیک سینما بوده و میتونسته بیاد پیش زهرا با هم برگردن خونه)وقتی که سمانه میاد یکی از دوست های علی که مسعود هستش هم اون جا بوده این طوری میشه که سمانه رو میبینه و ازش خوشش میادو...

بعد از مدتی مسعود از علی می خواد که به زهرا بگه می خواد با سمانه دوست بشه علی هم به زهرا میگه و این طوری میشه که سمانه و مسعود با هم دوست میشن

رابطه مسعود و سمانه اولاش زیاد جالب نبود ولی بعد ها به انقدر جدی میشه که از هم خیلی خوششون میاد و به فکر ازدواج میفتن و به طور شگفت انگیزی این دوتا که قبلنا تقریبا از هم متنفر بودن عاشق هم میشن

بعد از مدتی مسعود مجبور میشه بره مشهد برا کار چون عموش اونجا بود برا همین از تهران به مشهد میره و سمانه انقدر ناراحت میشه که نگو تا چند هفته عین دیوانه ها بود ولی امان از این که نمیدونس مسعود تو مشهد چه کارا که نکرده

یه سال میگذره رابطه ی اون ها روز به روز بدتر میشه طوری هفته یکبار به هم اس میدادند و سمانه هم تو خیال خودش فکر میکرد که مسعود به خاطر کارش اس نمیده و همش تو فکر اون بود

بعد از مدتی فهمید که مسعود این همه مدت با یه کس دیگه بوده و الان هم 

ایدز گرفته به خاطر سکس.سمانه انقدر داغون شد که نگو فقط اینو میدونم که داشت روانی میشد ولی من و زهرا کمکش کردیم تا همه چیو فراموش کنه اما هنوز که هنوز بعضی اوقات میشینه گریه میکنه

دیگه هیچ خبری از مسعود نداره فقط در حدی میدونه که خانوادش گوشیشو ازش گرفتن و...نمیذارن بیرون بیاد و اینم خبر نداره که خوب شده یا نه

ولی حقش بود چون خیلی بد دل سمانه رو شکوندالبته سمانه به خاطر این موضوع دیگه نمی خواد با هیچ پسر دیگه ای دوست باشه چون میترسه دوباره از این بلاها سرش بیاد ولی در عوض این جور مساعل به آدم یاد میدن که زود به کسی دل نبندی چون ما آدم ها از فردامون خبر نداریم



[ پنجشنبه 9 آذر 1391 ] [ 06:43 ب.ظ ] [ farzane ] [ نظرات() ]