تبلیغات
♥داستان های عاشقانه♥

♥داستان های عاشقانه♥

just 4 girl

نظر بدینننننننننننن

دوست دارم نظراتتون رو راجب پستام بدونم

 

پس لطفا نظر فراموش نشه

 

برا تیادل لینک هم خبرم کنید

 

دوستتون دارم خیلی زیاد

 

  بووووووووووووس

 



[ یکشنبه 30 مهر 1391 ] [ 10:17 ب.ظ ] [ farzane ] [ comment() ]

داستان عشق مینا و علی

خیلی همدیگرو دوس داشتیم انقدری دوس داشتیم که برا همدیگه

جون میدادیم من که دیگه انقدر عاشقش شده بودم که حاظر بودم برا

بدست آوردن علی جلو خانوادمم وایستم اونم هم همین طور بود

داستان منو  علی از اون جایی شروع میشه که من داشتم با دوستم نگار

تو خیابون راه میرفتم یه پسره مزاحم میشه تو اون موقع علی اون جا بوده و

من و نگار و میبینه و میره با پسره دعوا میکنه و پسره هم چاقو در میاره و پهلوی

علی زخمی میشه یادمه اون موقع چقدر ترسیده بودم و گریه میکردم همون موقع من

و نگار و علی به بیمارستان میریمو پرستار و دکترا دورش جمع میشن و.... اون لحظه

وقتی علی داشت دعوا میکرد علی رو که دیدم تنم لرزید دست و پاهام شل شد تو

بیمارستان بودیم من تقریبا هرروز به عیادتش میرفتم ولی موقع هایی که خانودش

دورش نبودن از اون موقع بیشتر عاشقش شدم و با هم صمیمی شدیم ولی فکر

میکردم علی توجهی نمیکنه درصورتی که علی بدتر از من بود من بدجور میخواستمش

ولی نمیتونستم باهاش حرف بزنم تا اینکه یه روز علی شمارشو بهم داد و گفت منتظر

تماستم شماره رو گرفتم و خوش حال اومدم خونه بعد از دو روز بهش زنگ زدم

اون دو روز اندازه 200 سال بود ولی نمیتونستم زودتر زنگ بزنم زنگ زدم خودش بود

کلی باهم حرف زدیم آخ که چه صدای قشنگی داشت صداشو که میشنیدم دلم

میخواست بمیرم براش قربونش برم من و علی باهم دوست شده بودیم روز

به روز به هم وابسته تر اگه یه روز نمیدیدمش عین برج زهرمار میشدم و دنیا

برام مثل جهنم بود چند ماه گذشت دوستم نگار خیلی بهم حسودی میکرد

چون دوست پسر خودش خیلی آدم مزخرفی بود برا همین نگار بین من و علی

خیلی اختلاف می انداخت ولی بازم عشق ما کم نشد من 23 سالم شد و علی 25.

گفت که میخواد بیاد خواستگاریم ولی من میدونستم بابام نمیذاره.

ولی بازم به زور با التماس های علی اومدن خواستگاری علی وضعش بد نبود

شغل خوبی داشت و طوری بود که بتونه یه خانواده رو بچرخونه ولی بابام گفت نه!!!!!!!

از اون به بعدمن همش گریه میکردم و به بابام التماس میکردم که بذاره ولی

اون گوشش نمیشنید انگار کر بود. موضوع ما ادامه داشت که علی برای کارش

مجبور شد بره فرانسه ولی گفت که برمیگرده به خدا خودش گفت خودم با دوتا

گوشام شنیدم ولی علی... علی بهم گفت میاد ولی هواپیماشون تو راه برگشت

سقوط میکنه و....

ولی من میدونم برمیگرده خودش بهم قول داده بود با گوشای خودم شنیدم پس

برمیگرده. علی من منتظرت میمونم علی دوست دارم علی هرچه قدرم طول بکشه

من پای عشقمون وایمیسدم اگه حتی کل عمرمم طول بکشه...

علی قولت یادت نره یه نفر چشم به راهته زودی برگرد. نمیدونم چرا منو خانوادم

آوردن اینجا اخه این جا مال دیوانه هاس!!!!!!!!!

ولی من دیوونه نیستم باور کنید برمیگرده خودش بهم قول داده مگه نه علی میناتو

گذاشتن پیش چندتادیوونه ای خداااااااااااااااااا مگه عشق دیوونه بازیه دارم میمیرم

پس کی میای منو از این جا ببری یادته بهم میگفتی یه روزی میرسه که تو برا همیشه

برا من میشی پس اون روز کی میرسه زودی بیا مینات منتظره!!!!!!!



[ شنبه 14 اردیبهشت 1392 ] [ 04:07 ب.ظ ] [ farzane ] [ comment() ]

عشق فرانک و فرزاد

درست یک سال پیش بود که با هم آشنا

شدند فرزاد و فرانک ترم آخر دانشگاه بودند که فرزاد به فرانک پیشنهاد

ازدواج داد فرانک با اینکه او را به خوبی میشناخت اما مثل همیشه در کارش

تامل کرد و از فرزاد به مدت یک هفته فرصت خواست تا به او فکر کند فرزاد هم

با علاقه ای که با او داشت این فرصت را به او داد اما خدا می داند که این

یک.. هفته را چگونه سر کرد همه ی هم و غمش فرانک بود خلاصه یک هفته سپری

شد اما هفته ی دوم وقتی فرزاد پا در دانشگاه گذاشت با همه ی. شور و شوقی

که داشت با پدیده ی جالبی روبرو شد او فرانک را با یکی از هم دانشگاهیان

دید که از دانشگاه بیرون رفتند فرزاد لحظه ای احساس تنهایی کرد و بعد از

آن اشک ریخت در همین موقع سایر دانشجویان گرد او آمدند تا او را آرام کنند

اما فرزاد به آنها مجال نداد و به دنبال فرانک رفت اما او نتوانسته بود

آنها را گیر بیندازد و گمشان کرده بود فرزاد دیگر احساس می کرد که آن همه

احساس عشق از وجودش رخت بسته و دیگر هیچ علاقه ای به فرانک ندارد اما آیا

می توانست او را فراموش کند ؟ هرگز نه فرزاد بعد آن ماجرا سخت بیمار شد او

حتی چندین روز به دانشگاه نرفت تا اینکه خبر بدی شنید شخصی که فرزاد او را

نمیشناخت ادعا کرد که فرانک با کس دیگری ازدواج کرده و از فرزاد خواسته او

را فراموش کند اما این سخن. موجب شد تا فرزاد بخواهد که فرانک را فراموش

کند درست شش ماه از آن ماجرا گذشته بود که فرانک به در منزل فرزاد آمد

فرزاد وقتی در را باز کرد و او را دید در را به رویش بست و پشت در تا می

توانست. اشک ریخت اما فرانک التماس کرد تا در را بگشاید. خلاصه فرزاد با

آن همه احساس تنفر از فرانک در را باز کرد اما به او نگاهی نکرد فرانک به

فرزاد گفت که برای تمامی کارهایش دلایلی دارد فرزاد فهمید که فرنک شش ماه

تمام را درگیر بیماری سختی بوده و تمامی هر آنچه شنیده جز گزاف بیش نبوده

فرانک به فرزاد گفت که نمی خواسته با گفتن حقیقت او را ناراحت کند و دیگر

عمری برایش نمانده و باید برود و تنها دلیل آمدنش این بوده که عشق خود را

ثابت کند بعد از آن سخنان دیگر گریه به فرزاد مجالی نداد او با اشکهایش

فهماند که معنای واقعی عشق را دریافته و دیگر ناراحت نیست و نام فرانک تا

ابد در قلبش می ماند. آری عشق این چنین فرصت را برای بودن در کنار هم می

گیرد اما چه خوب است که این چنین معنای آن درک شود



[ پنجشنبه 5 اردیبهشت 1392 ] [ 08:12 ب.ظ ] [ farzane ] [ comment() ]

کم صمیمیتی

وقتی آن شب از سر کار به خانه برگشتم، همسرم داشت

غذا را آماده می‌کرد، دست او را گرفتم و گفتم، باید چیزی

را به تو بگویم. او نشست و به آرامی مشغول غذا خوردن

شد. غم و ناراحتی توی چشمانش را خوب می‌دیدم.

یکدفعه نفهمیدم چطور دهانم را باز کردم. اما باید به او

می‌گفتم که در ذهنم چه می‌گذرد. من طلاق می‌خواستم.

به آرامی موضوع را مطرح کردم. به نظر نمی‌رسید که از

حرفهایم ناراحت شده باشد، فقط به نرمی پرسید، چرا؟

از جواب دادن به سوالش سر باز زدم. این باعث شد عصبانی

شود. ظرف غذایش را به کناری پرت کرد و سرم داد کشید،

تو مرد نیستی! آن شب، دیگر اصلاً با هم حرف نزدیم.

او گریه می‌کرد. می‌دانم دوست داشت بداند که چه بر

سر زندگی‌اش آمده است. اما واقعاً نمی‌توانستم جواب

قانع‌کننده‌ای به او بدهم. من دیگر دوستش نداشتم، فقط

دلم برایش می‌سوخت.با یک احساس گناه و عذاب وجدان

عمیق، برگه طلاق را آماده کردم که در آن قید شده بود

می‌تواند خانه، ماشین، و ۳۰% از سهم کارخانه‌ام را بردارد.

نگاهی به برگه‌ها انداخت و آن را ریز ریز پاره کرد. زنی که

۱۰ سال زندگیش را با من گذرانده بود برایم به غریبه‌ای

تبدیل شده بود. از اینکه وقت و انرژیش را برای من به هدر

داده بود متاسف بودم اما واقعاً نمی‌توانستم به آن زندگی

برگردم چون عاشق یک نفر دیگر شده بودم. آخر بلند بلند

جلوی من گریه سر داد و این دقیقاً همان چیزی بود که

انتظار داشتم ببینم. برای من گریه او نوعی رهایی بود.

فکر طلاق که هفته‌ها بود ذهن من را به خود مشغول کرده

بود، الان محکم‌تر و واضح‌تر شده بود.روز بعد خیلی دیر به

خانه برگشتم و دیدم که پشت میز نشسته و چیزی می‌نویسد.

شام نخورده بودم اما مستقیم رفتم بخوابم و خیلی زود

خوابم برد چون واقعاً بعد از گذراندن یک روز لذت بخش با

معشوقه جدیدم خسته بودم. وقتی بیدار شدم، هنوز پشت

میز مشغول نوشتن بود. توجهی نکردم و دوباره به خواب رفتم.
صبح روز بعد او شرایط طلاق خود را نوشته بود: هیچ چیزی

از من نمی‌خواست و فقط یک ماه فرصت قبل از طلاق خواسته

بود. او درخواست کرده بود که در آن یک ماه هر دوی ما تلاش

کنیم یک زندگی نرمال داشته باشیم. دلایل او ساده بود:

وقت امتحانات پسرمان بود و او نمی‌خواست که فکر او

بخاطر مشکلات ما مغشوش شود.

برای من قابل قبول بود. اما یک چیز دیگر هم خواسته بود.

او از من خواسته بود زمانی که او را در روز عروسی وارد

اتاقمان کردم به یاد آورم. از من خواسته بود که در آن یک ماه

هر روز او را بغل کرده و از اتاقمان به سمت در ورودی ببرم.

فکر می‌کردم که دیوانه شده است. اما برای اینکه روزهای

آخر با هم بودنمان قابل‌تحمل‌تر باشد، درخواست عجیبش

را قبول کردم.درمورد شرایط طلاق همسرم با معشوقه‌ام

حرف زدم. بلند بلند خندید و گفت که خیلی عجیب است.

و بعد با خنده و استهزا گفت که هر حقه‌ای هم که سوار کند

باید بالاخره این طلاق را بپذیرد.از زمانیکه طلاق را به طور

علنی عنوان کرده بودم من و همسرم هیچ تماس جسمی

با هم نداشتیم. وقتی روز اول او را بغل کردم تا از اتاق بیرون

بیاورم هر دوی ما احساس خامی و تازه‌کاری داشتیم.

 سرم به پشتم زد و گفت اوه بابا رو ببین مامان رو بغل کرده.

اول او را از اتاق به نشیمن آورده و بعد از آنجا به سمت

در ورودی بردم. حدود ۱۰ متر او را در آغوشم داشتم.

کمی ناراحت بودم. او را بیرون در خانه گذاشتم و او

رفت که منتظر اتوبوس شود که به سر کار برود. من هم

به تنهایی سوار ماشین شده و به سمت شرکت حرکت کردم.

در روز دوم هر دوی ما برخورد راحت‌تری داشتیم. به سینه

من تکیه داد. می‌توانستم بوی عطری که به پیراهنش زده

بود را حس کنم. فهمیدم که خیلی وقت است خوب به

همسرم نگاه نکرده‌ام. فهمیدم که دیگر مثل قبل جوان

نیست. چروک‌های ریزی روی صورتش افتاده بود و موهایش

کمی سفید شده بود. یک دقیقه با خودم فکر کردم که من

برای این زن چه کار کرده‌ام.در روز چهارم وقتی او را بغل

کرده و بلند کردم، احساس کردم حس صمیمیت بینمان

برگشته است. این آن زنی بود که ۱۰ سال زندگی

خود را صرف من کرده بود. در روز پنجم و ششم فهمیدم

که حس صمیمیت بینمان در حال رشد است. چیزی از

این موضوع به معشوقه‌ام نگفتم. هر چه روزها جلوتر می‌رفتند،

بغل کردن او برایم راحت‌تر می‌شد. این تمرین روزانه قوی‌ترم

کرده بود!یک روز داشت انتخاب می‌کرد چه لباسی تن کند.

چند پیراهن را امتحان کرد اما لباس مناسبی پیدا نکرد.

آه کشید و گفت که همه لباس‌هایم گشاد شده‌اند.

یکدفعه فهمیدم که چقدر لاغر شده است، به همین

خاطر بود که می‌توانستم اینقدر راحت‌تر بلندش کنم.

یکدفعه ضربه به من وارد شد. بخاطر همه این درد و

غصه‌هاست که اینطور شده است. ناخودآگاه به

سمتش رفته و سرش را لمس کردم.همان لحظه پسرم

وارد اتاق شد و گفت که بابا وقتش است که مامان را

بغل کنی و بیرون بیاوری. برای او دیدن اینکه پدرش مادرش

را بغل کرده و بیرون ببرد بخش مهمی از زندگیش شده

بود. همسرم به پسرمان اشاره کرد که نزدیکتر شود و

او را محکم در آغوش گرفت. صورتم را برگرداندم تا نگاه نکنم

چون می‌ترسیدم در این لحظه آخر نظرم را تغییر دهم.

بعد او را در آغوش گرفته و بلند کردم و از اتاق خواب بیرون

آورده و به سمت در بردم. دستانش را خیلی طبیعی و نرم

دور گردنم انداخته بود. من هم او را محکم در آغوش داشتم.

درست مثل روز عروسیمان.

اما وزن سبک‌تر او باعث ناراحتیم شد. در روز آخر، وقتی او را

در آغوشم گرفتم به سختی می‌توانستم یک قدم بردارم.

پسرم به مدرسه رفته بود. محکم بغلش کردم و گفتم:

واقعاً نفهمیده بودم که زندگیمان صمیمیت کم دارد.

سریع سوار ماشین شدم و به سمت شرکت حرکت کردم.

وقتی رسیدم حتی در ماشین را هم قفل نکردم. می‌ترسیدم

هر تاخیری نظرم را تغییر دهد. از پله‌ها بالا رفتم. معشوقه‌ام

که منشی‌ام هم بود در را به رویم باز کرد و به او گفتم که

متاسفم، دیگر نمی‌خواهم طلاق بگیرم.

او نگاهی به من انداخت، تعجب کرده بود، دستش را

روی پیشانی‌ام گذاشت و گفت تب داری؟ دستش را از روی

صورتم کشیدم. گفتم متاسفم. من نمی‌خواهم طلاق

بگیرم. زندگی زناشویی من احتمالاً به این دلیل خسته‌کننده

شده بود که من و زنم به جزئیات زندگیمان توجهی

نداشتیم نه به این دلیل که من دیگر دوستش نداشتم.

حالا می‌فهمم دیگر باید تا وقتی مرگ ما را از هم جدا

کند هر روی او را در آغوش گرفته و از اتاق خوابمان بیرون

بیاورم. معشوقه‌ام احساس می‌کرد که تازه از خواب بیدار

شده است. یک سیلی محکم به گوشم زد و بعد در را

کوبید و زیر گریه زد. از پله‌ها پایین رفتم و سوار ماشین

شدم. سر راه جلوی یک مغازه گل‌فروشی ایستادم و

یک سبد گل برای همسرم سفارش دادم. فروشنده

پرسید که دوست داری روی کارت چه بنویسم؟ لبخند

زدم و نوشتم، تا وقتی مرگ ما را از هم جدا کند هر روز

صبح بغلت می‌کنم و از اتاق بیروم می‌آورمت.

شب که به خانه رسیدم، با گلها دست‌هایم و لبخندی

روی لبهایم پله‌ها را تند تند بالا رفتم و وقتی به خانه

رسیدم دیدم همسرم روی تخت افتاده و مرده است!

او ماه‌ها بود که با سرطان می‌جنگید و من اینقدر

مشغول معشوقه‌ام بودم که این را نفهمیده بودم.

او می‌دانست که خیلی زود خواهد مرد و می‌خواست

من را از واکنش‌های منفی پسرمان بخاطر طلاق حفظ کند.

حالا حداقل در نظر پسرمان من شوهری مهربان بودم.



[ سه شنبه 20 فروردین 1392 ] [ 08:35 ب.ظ ] [ farzane ] [ comment() ]

دارم برا مدتی میرم...

سلام به دوستای گلم امیدوارم همیشه خوب و خوش باشین

خوب من از امروز باید برم مسافرت و تا 14 فروردین نیستم

 اگه ج کامنتاتون رو ندادم ببخشید ولی بهتون سر میزنم

برای ویدا جونم و سجاد که بهم رسیدن خیلی خیلی خوشحالم

امیدوارم همینطوری بمونن

و اینکه همتون رو خیلی دوس دارم نمیخوام اسم ببرم چون

همتون برام عین همین

بای بای عزیزان



[ یکشنبه 27 اسفند 1391 ] [ 01:04 ب.ظ ] [ farzane ] [ comment() ]

بی وفایی

یه روز یه دختره یه پسره رو تو خیابون میبینه٬ خیلی ازش خوشش

میاد... هر کاری میکنه که دل پسره رو به دست بیاره پسره اعتنایی

نمیکنه... چون پسره فکر میکنه همه دخترا مثل همن...از

داستانها شنیده بود که دخترا بی وفان... خلاصه میگذره

 ۳٬4 روز... تا اینکه پسره دل میده به دختره... با هم دوست میشن

و این دوستی میکشه به ۱سال ۲سال ۴ و ۵... همینجوری با هم

بزرگ میشن... خلاصه بعد از این همه سال که با هم دوست بودن

پسره از دختره میپرسه چقدر دوسم داری؟!. دختره با مکث زیاد

میگه: فکر نکنم اندازه ای داشته باشه... پسره میگه: مگه میشه

عشقت رو دوست نداشته باشی؟!. میگه نه٬ نه اینکه دوستت ندارم

٬دوست داشتنم اندازه نداره... دختره از پسره میپرسه تو چی؟

تو چقدر دوسم داری؟ پسره هم مکث زیاد میکنه و میگه

:خیلی دوستت دارم٬ بیشتر از اون چیزی که فکرشو کنی...

روزها میگذره شبها میگذره تا اینکه پسره یه فکری به ذهنش

میرسه٬ میگه میخوام این فکر رو عملی کنم... میخواست عشق

خودش رو امتحان کنه... تا اینکه یه روز میرسه بهش میگه: من

یه بیماری دارم که فکر نکنم تا چند روز دیگه بیشتر دووم بیارم٬

راستی اگه مردم چکار میکنی؟؟؟... دختره یه کم اشک تو

چشاش جمع میشه و میگه: این چه حرفیه میزنی٬ دوست ندارم

بشنوم... تو اگه مردی منم میمیرم٬فکر میکنی خیلی ساده اس

تنهایی و بدون تو موندن؟!... خلاصه حرف رو عوض میکنه و میگه

: تو چی؟من اگه مردم تو چکار میکنی؟ پسره بهش میگه امتحانش

مجانیه٬ اگه تو مردی بهت میگم چکار میکنم... خلاصه اتفاق

میفته پسره یه نقشه میکشه که یه قتل الکی رخ بده... به فکرش

میرسه الکی خودش رو به کشتن بد تا ببینه دختره چکار میکنه...

یه تشییع جنازه واسه پسره میگیرن دفنش میکنن و پسره یه جا

قایم میشه٬ میبینه دختره فقط یه شاخه گل قرمز میاره میندازه

و میره... میبینه اهمیتی بهش نداده... دختره با کس دیگه ای

رفته... پسره خیلی غمگین شده بود٬ دنیاش خیلی بی رنگ شده

بود... تا اینکه بعد از چند روز دختره تصادف میکنه و میمیره...

دختره رو دفن میکنن اما هیچکی سر مزارش نیست... پسره با

یه دست گل یاس سفید میره سر مزارش... بهش میگه اون

لحظه یادته که ازم این سوال رو کردی که اگه بمیری چکار میکنم٬

این کار رو میکنم٬ تمام یاسهای سفید رو با خون خودم قرمز

 میکنم و منم کنارت میمیرم



[ جمعه 25 اسفند 1391 ] [ 09:35 ب.ظ ] [ farzane ] [ comment() ]

داستان عشق فرانک و فرزاد

درست یک سال پیش بود که با هم آشنا

شدند فرزاد و فرانک ترم آخر دانشگاه بودند که فرزاد به فرانک پیشنهاد

ازدواج داد فرانک با اینکه او را به خوبی میشناخت اما مثل همیشه در کارش

تامل کرد و از فرزاد به مدت یک هفته فرصت خواست تا به او فکر کند فرزاد هم

با علاقه ای که با او داشت این فرصت را به او داد اما خدا می داند که این

یک.. هفته را چگونه سر کرد همه ی هم و غمش فرانک بود خلاصه یک هفته سپری

شد اما هفته ی دوم وقتی فرزاد پا در دانشگاه گذاشت با همه ی. شور و شوقی

که داشت با پدیده ی جالبی روبرو شد او فرانک را با یکی از هم دانشگاهیان

دید که از دانشگاه بیرون رفتند فرزاد لحظه ای احساس تنهایی کرد و بعد از

آن اشک ریخت در همین موقع سایر دانشجویان گرد او آمدند تا او را آرام کنند

اما فرزاد به آنها مجال نداد و به دنبال فرانک رفت اما او نتوانسته بود

آنها را گیر بیندازد و گمشان کرده بود فرزاد دیگر احساس می کرد که آنهمه

احساس عشق از وجودش رخت بسته و دیگر هیچ علاقه ای به فرانک ندارد اما آیا

می توانست او را فراموش کند ؟ هرگز نه فرزاد بعد آن ماجرا سخت بیمار شد او

حتی چندین روز به دانشگاه نرفت تا اینکه خبر بدی شنید شخصی که فرزاد او را

نمیشناخت ادعا کرد که فرانک با کس دیگری ازدواج کرده و از فرزاد خواسته او

را فراموش کند اما این سخن. موجب شد تا فرزاد بخواهد که فرانک را فراموش

کند درست شش ماه از آن ماجرا گذشته بود که فرانک به در منزل فرزاد آمد

فرزاد وقتی در را باز کرد و او را دید در را به رویش بست و پشت در تا می

توانست. اشک ریخت اما فرانک التماس کرد تا در را بگشاید. خلاصه فرزاد با

آن همه احساس تنفر از فرانک در را باز کرد اما به او نگاهی نکرد فرانک به

فرزاد گفت که برای تمامی کارهایش دلایلی دارد فرزاد فهمید که فرنک شش ماه

تمام را درگیر بیماری سختی بوده و تمامی هر آنچه شنیده جز گزاف بیش نبوده

فرانک به فرزاد گفت که نمی خواسته با گفتن حقیقت او را ناراحت کند و دیگر

عمری برایش نمانده و باید برود و تنها دلیل آمدنش این بوده که عشق خود را

ثابت کند بعد از آن سخنان دیگر گریه به فرزاد مجالی نداد او با اشکهایش

فهماند که معنای واقعی عشق را دریافته و دیگر ناراحت نیست و نام فرانک تا

ابد در قلبش می ماند. آری عشق این چنین فرصت را برای بودن در کنار هم می

گیرد اما چه خوب است که این چنین معنای آن درک شود



[ شنبه 19 اسفند 1391 ] [ 05:46 ب.ظ ] [ farzane ] [ comment() ]

ارزش عشق خیلی زیاده

قد بالای ۱۸۰، وزن متناسب ، زیبا ، جذاب و …

این شرایط و خیلی از موارد نظیر آنها ، توقعات من

برای انتخاب همسر آینده ام بودند.

توقعاتی که بی کم کاست حق مسلم
 خودم میدانستم .

چرا که خودم هم از زیبائی چیزی کم نداشتم و میخواستم

 به اصطلاح همسر آینده ام لا اقل از

لحاظ ظاهری همپایه خودم باشد . تصویری خیالی از آن

 مرد رویاهایم در گوشه ای از ذهنم حک

کرده بودم ، همچون عکسی همه جا همراهم بود .

تا اینکه دیدار محسن ، برادر مرجان ،  یکی از دوستان

 صمیمی ام به تصویر خیالم جان داد و آن

را از قاب ذهنم بیرون کشید.

از این بهتر نمیشد. محسن همانی بود که میخواستم

 ( البته با کمی اغماض!) ولی خودش

بود . همان قدر زیبا ،با وقار ، قد بلند ، با شخصیت و …

در همان نگاه اول چنان مجذوبش شدم که انگار سالها عاشقش بوده ام

 و وقتی فردای آن روزمرجان قصه ی دلدادگی محسن به من را

 تعریف کرد ، فهمیدم که این عشق یکطرفه نیست.

وای که آن روز ها چقدر دنیا زیباتر شده بود . رویاهایم به حقیقت

 پیوسته بود و دنیای واقعی درنظرم خیال انگیز مینمود.

به اندازه یی که گاهی وقت ها میترسیدم نکند همه ی اینها خواب باشد .

اما محسن از من مشتاق تر بود و به قدری در وصال مان عجله داشت

 که میخواست قبل ازرفتن به سربازی به خواستگاری ام

 بیاید و با هم نامزد بشویم.ولی پدرم با این تعجیل مخالفت کرد

 و موضوع به بعد از اتمام دوران خدمت محسن موکول شد.محسن که

 به سربازی رفت، پیوندمان محکم تر شد.چرا که داغ دوری ، آتش عشق را در

وجودمان شعله ورتر کرده بود و اگر قبل از آن هفته یی یک بار با

 هم تماس داشتیم ، حالا هرروز محسن به من تلفن میکرد

 و مرتب برایم نامه مینوشت.هر بار که  به مرخصی می آمد

 آن قدر برایم سوغاتی می آورد که حتی مرجان هم حسودی

اش میشد !
اما درست زمانی که چند روزی به پایان خدمت

 محسن نمانده بود و من از نزدیکی وصال مان در

پوست خود نمیگنجیدم ، ناگهان حادثه یی ناگوار همه چیز را

 به هم ریخت .انفجار یک مین باز مانده از جنگ منجر به قطع

 یکی از پاهای محسن شداین خبر تلخ را مرجان برایم

 آورد همان کسی که اولین بار پیام آور عشق محسن بود .

باورم نمیشد روزهای خوشی ام به این زودی به پایان رسیده

 باشند .چقدر زود آشیان آرزوهایمویران شده بود و از همه

 مهمتر سوالاتی بود که مرا در برزخی وحشتناک گرفتار کرده بود . آیا

من از شنیدن خبر معلولیت محسن برای خودش ناراحت بودم یا اینکه...

آیا محسن معلول ، هنوز هم میتوانست مرد رویاهایم باشد ؟

 آیا او هنوز هم در حد و اندازه های من بود ؟!

منی که آن قدر ظاهر زیبای شوهر آینده ام برایم اهمیت داشت !!

محسن را که آوردند هنوز پاسخ سوالاتم را نیافته بودم و با خودم

 در کشمکش بودم .برای همین تا مدتها به ملاقاتش نرفتم

 تا اینکه مرجان به سراغم آمد .آن روز مرجان در میان اشک

 و آه ، از بی وفایی من نالید و از غم محسن گفت . از اینکه او

بیشتر از معلولیتش ، ناراحت این است که چرا من ، به ملاقاتش

 نرفته ام .مرجان از عشق محسن گفت از اینکه با وجود

 بی وفائی من ، هنوز هم دیوانه وار دوستم دارد و

از هر کسی که به ملاقاتش می رود سراغم را میگیرد.

هنگام خداحافظی ، مرجان بسته یی کادو پیچی شده

 جلویم گرفت و گفت:این آخرین هدیه یی است که محسن

 قبل از مجروحیتش برایت تهیه کرده بود . دقیقا نمیدونم توش

 چیه اما هر چی هست ، محسن برای تهیه ی اون ، به

منطقه ی مین گذاری شده رفته بود و . . . این هم که می بینی

 روی کادوش خون ریخته ، برای اینه که موقع زخمی شدن ، کادو

دستش بوده و به خاطر علاقه ی به تو ، حاضر نشده بود اون

 رو از خودش دور کنه .

بعد نامه یی به من داد و گفت :

این نامه رو محسن امروز برای تو نوشت و گفت که بهت بگم :

( نامه و هدیه رو با هم باز کنی )

مرجان رفت و ساعت ها آن کادوی خونین در دستم بود و مثل

 یک مجسمه به آن خیره مانده بودم اما جرات باز کردنش را نداشتم .

خون خشکیده ی روی آن بر سرم فریاد میزد و عشق محسن

 را به رخم میکشید و به طرز فکر پوچم ، میخندید.

مدتی بعد یک روز که از دانشگاه بر میگشتم وقتی

 به مقابل خانه مان  رسیدم ، طنین صدای

آشنائی که از پشت سرم می آمد ، سر جایم میخکوبم کرد .

_ سلام مژگان . . .

خودش بود . محسن ، اما من جرات دیدنش را نداشتم .

مخصوصا حالا که با بی وفائی به ملاقاتش نرفته بودم .

چطور میتوانستم به صورتش نگاه کنم !

مدتی به همین منوال گذشت تا اینکه دوباره صدایم کرد

و این بار شنیدن صدایش لرزه بر اندامم انداخت .

_ منم محسن ، نمی خوای جواب سلامم رو بدی ؟

در حالی که به نفس نفس افتاده بودم بدون اینکه به طرفش

 برگردم گفتم _ س . . . . سلام . . .

_ چرا صدات میلرزه ؟ چرا بر نمی گردی ! نکنه یکی از پاهای

 تو هم قطع شده که نمیتونی این کار رو بکنی ؟

یا اینکه نکنه اونقدر از چشات افتادم که حتی نمی خوای نگام کنی !...

این حرفها مثل پتک روی سرم فرود می آمدند .

طوری که به زور خودم را سر پا نگه داشته بودم .

حرفهایش که تمام شد . مدتی به سکوت گذشت و من هنوز

 پشت به او داشتم .تا وقتی که از چلق و چلق عصایش

 فهمیدم که دارد میرود .آرام به طرفش برگشتم و او را دیدم ،

 با یک پا و دو عصای زیر بغلی . . . کمی به رفتنش نگاه

کردم ، ناگهان به طرفم برگشت و نگاهمان به هم گره خود .

وای ! که چقدر دوست داشتم زمین دهان باز میکرد و مرا

می بلعید تا مجبور نباشم آن نگاه سنگین را تحمل کنم .

نگاهی که کم مانده بود ستون فقراتم را بشکند !

چرایش را نمیدانم . اما انگار محکوم به تحمل آن

 شرایط شده بودم که حتی نمیتوانستم

چشمهایم را ببندم .

مدتی گذشت تا اینکه محسن لبخندی زد و رفت . . .

حس عجیبی از لبخند محسن برخاسته بود . سوار بر

 امواج نوری ، به دورن چشمهایم رخنه

کرد و از آنجا در قلبم پیچید و همچون خون ، از طریق

رگهایم به همه جای بدنم سرایت کرد .

داخل خانه که شدم با قدمهای لرزان ، هر طور که بود

خودم را به اتاقم رساندم و روی تختم ولو

شدم . تمام بدنم خیس عرق شده بود . دستهایم می لرزید

 و چشمهایم سیاهی میرفت .

اما قلبم . . .

قلبم با تپش میگفت که این بار او میخواهد به مغزم

یاری برساند و آن در حل معمائی که از

حلش عاجز بودم کمک کند .

بله ، من هنوز محسن را دوست داشتم و هنوز خانه ی

 قلبم از گرمای محبتش لبریز بود که

چنین با دیدن محسن ، به تپش افتاده بود و بی قراری میکرد.

ناخودآگاه به سراغ کادو رفتم و آن را گشودم . داخل آن

چیزی نبود غیر از یک شاخه گلی خشکیده که بوی عشق

میداد .به یاد نامه ی محسن افتادم و آن را هم گشودم .

( سلام مژگان ، میدانم الان که داری نامه را میخوانی من

از چشمت افتاده ام ، اما دوست دارم چیز هائی در مورد آن

شاخه گل خشکیده برایت بنویسم . تا بدانی زمانی که

زیبائی آن گل مرابه هوس انداخت تا آن را برایت بچینم ،

 میدانستم گل در منطقه خطرناکی روییده ، اما چون تو

را خیلی دوست داشتم و میخواستم قشنگترین چیز ها

 برای تو باشد . جلو رفتم و . . .

بعد از مجروحیتم که تو به ملاقاتم نیامدی ، فکر کردم از دست دادن یک پا ،

ارزش کندن آن گل را نداشته .

اما حالا که درام این نامه را می نویسم به این نتیجه رسیده ام

 که من با دیدن آن گل ، نه فقط به خاطر تو ، که درواقع به خاطر عشق

 خطر کردم و جلو رفتم ، عشق ارزش از دست دادن جان

را دارد ، چه برسد به یک پا و … )

گریه امانم نداد تا بقیه ی  نامه را بخوانم . اما همین چند جمله

محسن کافی بود ، تا به تفاوت درک عشق ، بین خودم و

محسن پی ببرم و بفهمم که مقام عشق در نظر او چقدر

والا است و در نظر من چقدر پست ….

چند روزی گذشت تا اینکه بر شرمم فایق آمدم .

به ملاقات محسن رفتم و گفتم که ارزش عشق او برای من آن قدر

زیاد است که از دست دادن یک پایش در برابر آن چیزی نیست و از او

خواستم که مرا ببخشد.

اکنون سالها ست که محسن مرا بخشیده و ما درکنار یکدیگر

 زندگی شیرینی را تجربه میکنیم. ما ، هنوز آن کادوی خونین

 و آن شاخه گل خشکیده را به نشانه ی  عشق مان  نگه داشته

ایم..! “
 



[ یکشنبه 6 اسفند 1391 ] [ 09:50 ب.ظ ] [ farzane ] [ comment() ]

باید پای عشقت وایسی...!

من سال آخر دبیرستانم و تموم کردم و دیگه ادامه ندادم

 سال بعدش هم رفتم خدمت سربای، هجده ماه گذشت و

 بالاخره خدمت سربازی من تموم شد.یه مدت از تموم شدن

 سربازیم گذشت دیدم بی فایده است داشتم از بی کاری

 کلافه می شدم صمیم گرفتم که ادامه تحصیل بدم بخاطره

 همین رفتم یه موسس آموزشی ثبت نام کردم تا بتونم بهتر

 درس بخونم. من در طول هفته چهار روز کلاس داشتم و

 می رفتم سرکلاس.

 یه روز که کلاس داشتم...

یکی از هم کلاسیهام که دختر بود

 ازم یه سوال درسی پرسید. من زیاد به دخترای کلاسمون

 اهمیت نمیدادم خلاصه حواسم به درسم بود، جواب دختررو

 دادم. چند روزی گذشت دوباره همون دختر یه سوال دیگه ازم

 پرسید منم دوباره جوابشو دادمو بعد از اون دوباره چند بار ازم

سوال پرسید. تا اینکه من به دختره شک کردم که چرا سوالشو

 از من می پرسه. فرداش که بازم می خواست ازم سوال بپرسه

 حرفشو قطع کردم و بهش گفتم حالا من یه سوال از شما دارم

 سوالمو اینجوری پرسیدم که: ببخشید چرا شما سوالاتونو از

 من می پرسید از من زرنگ تر توی کلاسمون زیاده. ولی

 اون به من جوابی داد و از کلاس بیرون رفت.

 چند روزی گذشت تا اینکه خود دختره اومد که جواب سوالمو بده:

 سلام آقای حسینی میتونم یه جای خلوت باهاتون صحبت کنم؟

 تا این حرفو زد راستشو بخواید یکم دست پاچه شدم اول سکوت

 کردم بعد گفتم باشه. اون گفت من یه کافی شاپ خوب و آروم 

 سراغ دارم اگه مایل باشید بریم اونجا با هم حرف بزنیم. خلاصه

 قبول کردم و رفتیم. جاتون خالی بعد از خوردن دو تا قهوه ی

 داغ دختره شروع کرد به حرف زدن: اسم کوچیکتون چیه؟ گفتم

 امیرعلی اونم سریع از اسمم تعریف کرد:چه اسم خوشگلی

 دارید خیلی بهتون میاد بعد سنمو پرسید: میشه بپرسم  چند

 سالتونه؟ گفتم: بیست سالمه بعد یه دفه ازم پرسید تو اسممو

 نمی پرسی؟ گفتم خب اسمتون چیه؟ گفت: من مریمم هجده

 سالمه خلاصه خوب با هم آشنا شدیم. اون قد هام صمیمی شد

 اون لحظه که ازم پرسید تا حالا با دختر رابطه داشتی؟ منم گفتم

 نه تا حالا با کسی رابطه نداشتم. گفت: مگه میشه همچین

 پسره خوشتیپ و خوشگلی مثل تو رو هوا بمونه؟ منم گفتم

 حالا که شده شما چطور؟ گفت: آره با یکی بودم ولی خیلی

 وقته که دیگه باهاش رابطه ندارم. پرسیدم چرا؟ گفت: من

 دوسش داشتم ولی عشق اون از روی هوس بود اون منو

 واسه .......  . منم دیگه ادامه ندادم و از کا فی شاپ اومدیم

 بیرون اون  گفت: امروز خیلی به من خوش گذشت میتونم

 شمارتونو داشته باشم؟ منم بهش دادمو خدافظی کردیم.

 شب همون روز تقریبأ ساعت یازده ی شب بود که کم کم می

 خواستم بخوابم که یک دفعه یه پیام برام اومد، یه پیام عاشقانه

 بود شماره برام آشنا نبود منم جواب ندادم چند دقیقه بعد دوباره

 یه پیام دیگه داد دوباره جواب ندادم پیام سومی رو که فرستاد

 خودشو معرفی کرد (منم مریم با معرفت جواب بده) منم

 جوابشو دادم (شرمنده ببخشید مریم خانم نشناختم آخه شما

 شمارتونو به من نداده بودید) جواب داد: (اشکال نداره میخواستم

 بگم که این شمارمه فردا تو موسسه میبینمت شب خوش)

 (شب تو هم خوش) اینو که فرستادم خوابیدم. فردا صبح که از

 خواب بیدار شدم یه کم درس خوندم ساعت یک بعد ازظهر بود

 که مریم بهم پیام داد(سلام امیرعلی حالت خوبه؟)جواب دادم:

(سلام مریم خانم مرسی خوبم شما چطورید؟)(خوبم امروز

 میای کلاس؟)(آره میام)(خب پس ساعت دو منتظرتم تو

 موسسه) ساعت دو شدو رفتم سرکلاس روی میز خودم

 نشستم. وقتی مریم وارد کلاس شد قیافش با روزای قبل

 خیلی فرق داشت خوشگل تر شده بود خلاصه به خودش

 رسیده بود. خواستم واسش یه پیام بفرستم که امروز خیلی

 عوض شدی ولی گفتم بهتره بعداز کلاس رو در رو بهش بگم.

 کلاس تموم شد بچه ها که داشتن می رفتند بیرون من از مریم

 دعوت کردم، گفتم: سلام مریم خانوم وقت دارید بریم به همون

 کافی شاپ البته مهمون من گفت: بله با کمال میل.

 رفتیم کافی شاپ این دفعه من شروع کردم به حرف زدن: امروز

 خیلی عوض شده بودی خندیدو گفت: از چه لحاظ من با کمال

 پرروی گفتم: خیلی خوشگل شدی. گفت: خواهش می کنم نظر

 لطفته چشات قشنگ میبینه. یه مدت گذشت رابطم باهاش نزدیک

 تر شده بود. جوری که کم کم داشتم بهش وابسته می شدم

 خلاصه بگم عاشقش شده بودم. یه روز تصمیم گرفتم که حسمو

 بهش بگم یه شب بهش پیام دادم: (سلام بیداری؟)(آره بیدارم ،

 چطوری؟) (خوبم می خواستم یه چیز مهمی رو بهت بگم نمیدونم

 از کجا شروع کنم یا چطوری بگم)(بگو دیگه استرس نده منتظرم

)نمی دونستم چطوری بهش بگم فرستادم( دوست دارم) اصلأ

 انتظار نداشتم که این جوابو بهم بده فرستاد:(منم دوست دارم

 ولی از همون روز اولی که اومدی توکلاس عاشقت شدم ولی

 بهت نگفتم چون نمی خواستم عشقم یک طرفه باشه.) ازم

 پرسید(منو واسه ی چی دوست داری؟ واسه ی هوس) منم

 گفتم(نه من تو رو از صمیم قلبم دوست دارم و عاشقتم تو رو

 واسه ی شریک زندگیه آیندم انتخاب کردم) از اون موقع به بعد

 بیشتر بهم دیگه نزدیک شدیم چون رابطمون دیگه با قبلأ فرق

 کرده بود از حس و حال هم دیگه خبر داشتیم بیشتر با هم وقت

 میگذروندیم با هم می رفتیم بیرون اینور اونور و .... این جوری بگم

 که  عاشق هم دیگه شده بودیم خوب.

یه مدت از رابطمون گذشت و هیچ مشکلی با هم نداشتیم تا اینکه

 یکی از دوستای مریم که اونم منو دوست داشت و از اینکه من با

 مریم بودم حسودیش می شد بخاطرهمین پیش مریم بدی منو

 می گفت ولی مریم حرفاشو باور نمی کردحتی اینم بهش گفته

 بود که امیرعلی با منم رابطه داره اینو بهت ثابت می کنم ولی

 مریم بهش خندیده بود. تا اینکه طاهره همون دوست مریم به

 من پیامدادکه(سلام آقای حسینی می تونم ببینمتون راجبه

 درسه) طاهره میخواست با این کار به مریم ثابت کنه که منم

 باهاش رابطه دارم من که از همه چیز بی خبر بودم جواب دادم

خواهش می کنم باشه). برای بار اول طاهره رو دیدم چند تا

 سوال درسی پرسیدو منم جوابشو دادم. اصلأ تو این فکر

 نبودم که میخواد با این کاراش رابطمو با مریم خراب کنه.

 من هر چند وقت یک بار طاهره رو  میدیدم و تو درساش

 کمکش می کردم. یه روز طاهره به من گفت: نمیدونم

 چطوری ازتون تشکر کنم شما خیلی به من کمک کردید 

میخوام جبران کنم. ازم دعوت کرد که بریم یه کافی شاپ

 من دو دل بودم برم یا نرم قبول کردم که فردا ساعت چهار

 همدیگه رو ببینیم.

 من اون روزو بقیه ی وقتمو با مریم گذروندم ما با هم رفتیم پارک

 تو هوای سرد دستای همدیگه رو گرفته بودیم و قدم میزدیم و

 راجبه خودمون حرف میزدیم. دوراز این که فردا چه اتفاقی قرار

 بیفته. طاهره به مریم گفته بود اگه میخوای بفهمی که بهت

 دروغ نگفتم که امیرعلی با منم رابطه داره فردا ساعت چهار بیا

 به این کافی شاپ. فردا شدو ساعت چهار من از همه جا بی

 خبر پاشدم رفتم. منو طاهره همدیگه رو دیدیم و رفتیم تو

 کافی شاپ نشستیم یه ده دقیقه ای گذشت دیدم مریم هم

 اومدگفت: خیلی آدم نامردوپستی هستی اصلأ  فکر نمی کردم

 همچی آدمی باشی. منم گفتم: چرا چی شده چکار کردم.گقت:

 خیلی بی چشم و روی با دوست خودمم دوست شدی طاهره

 بهم گفت ولی من باور نکردم.

 این حرفو که زد اون وقت همه چی رو فهمیدم. مریم با چشم

 گریون زیر لب گفت: خوش باشیدو رفت. به طاهره گفتم: خیلی

 پستی رفتم دنبال مریم بهش رسیدم گفتم: این جوری که تو فکر

 می کنی یا این جوری که طاهره به تو گفته نیست بخدا نیست

 من فقط چند بار تو درساش کمکش کردم اونم خواست یه جوری

 جبران کنه بخاطرهمین دعوت کرد به کافی شاپ فقط همین

 طاهره میخواد رابطمونو خراب کنه من فقط تو رو دوست دارم و

 عاشق توام. یهو سرو کله ی طاهره هم پیداش شد گفت: چی

 شد عزیزم اینو که گفت مریم هم با گریه گفت: برو با عزیزت

 خوش باش. مریم که رفت به طاهره گفتم: خیالت راحت شد

 دیگه برو گمشو.

 چند روزی از این ماجرا گذشت گوشیش خاموش بود چند روزی هم

 سرکلاس نیومد خیلی ذهنم مشغول شده بود نمیتونستم درس

 بخونم فکروذکرم همش شده بود مریم. فهمیدم که دیگه مریم

 موسسه نمیاد از اونروز به بعد هم منم دیگه نرفتم موسسه.

 همون روزی که ر فتیم پارک دستای همو که گرفته بودیم و در

 حال قدم زدن بودیم بهش گفتم: می دونی چقدر دوست دارم

 گفت: نه چقدر گفتم: اندازه ی دونه به دونه ی چمن های پارک

 دوست دارم خندیدو گفت: من مثل تو نمیتونم مثال بزنم ولی منم

 خیلی دوست دارم خیلی، حاضر نیستم تورو با هیچی عوض کنم.

 ولی خیلی راحت منو گذاشت کنار.

من از درس خوندن افتادم داشتم دیونه می شدم حاضر بودم

 همه چیمو بدم ولی باز رابطم با مریم خوب بشه. یه روز که

 داشتم توی همون پارک قدم میزدم به خاطراتی که با مریم

 داشتم فکر می کردم سرمو بالا کردم دیدم مریم رو به رومه

 اون لحظه میخواستم بال درارم به هم نزدیک شدیم بهش گفتم:

 نمیدونی که این یه مدت که رفتی چقدر برام سخت تموم شد

 دیگه هیچ وقت منو تنها نزار باشه گفت: نیومدم جلوکه بگم

 میخوام دوباره باهات شروع کنم، میخوام ازدواج کنم خواهش

 می  کنم دیگه مزاحمم نشو گفتم: یعنی چی میخوای ازدواج

 کنی اگه این کار رو بکنی دیگه جام توی این دنیا نمیشه این

مریمی نیست که من میشناختم یادته تو هموم پارک چه حرفایی

 به من زدی، الان میخوای منو با یکی دیگه عوض کنی میخوای

 با یکی دیگه ازدواج کنی من خیال کردم که تو هم واقعأ عاشق

 منی ولی حرفای اون دوستت رو باور کردی ولی حرفای منو نه

 من عاشقتم اگه بری منم رفتم برای همیشه میرم تا دیگه هیچ

 وقت منو نبینی گفت: من عشق زندگیمو پیدا کردم و میخوام

 باهاش ازدواج کنم ولی قبل از این کار میخواهم یه چیزی رو بهت

 بگم من نمیدونستم که چطوری بهت بگم که میخوام با یکی دیگه

 ازدواج کنم می دونستم اگه یهویی و بی خبر برم واست خیلی

 سخت می شد بخاطرهمین طاهره رو سر راهت قرار دادم که

 بعد از من بتونی با اون دوست بشی ولی همه چی بدتر شد

 تو پسر خیلی خوبی هستی من برات کمم اگه من با او ازدواج

 کنم بیشتر احساس خوشبختی می کنم منو درک کن. گفتم:

 من عشق زندگیت نبودم که این طوری منو گذاشتی کنار چیزی

 نگفت و رفت. خلاصه اون ازدواج کردو منو تنها گذاشت.این رابطه

 برای من خیلی سخت تموم شد به حدی که یک بار دست به

 بی عقلی زدم...



[ پنجشنبه 19 بهمن 1391 ] [ 06:20 ب.ظ ] [ farzane ] [ comment() ]

تنها مرگ دو عاشق واقعی را از یکدیگر جدا می کند

آدمی بودم تنها نه از لحاظ عاطفی. من بیشتر وقتم و با خودم

سر می کردم یعنی بیشتر موقع ها تو خودم بودم کاری به کسی

نداشتم چه تو خونه چه بیرون از خونه. بیشتر وقتم و تو خونه

می گذروندم مگه کاری داشتم یا می رفتم سرکلاس تا از خونه

می رفتم بیرون نه اینکه بگم یه آدم گوش گیر بودم نه! وقتی

می رفتم بیرون آدما رو میدیدم ،که هر کس سرش تو کار خودش

بود یا برعکس از سر یه چیز کوچیک دعواشون می شد من اینا رو

 میدیدم ترجیح می دادم که ...

تنها باشم تا اینکه بخوام با کسی دوست

باشم، نمیخوام بگم که دوست داشتن بده یا با کسی دوستی نکنیم

نه. به همین منوال گذشت و گذشت تا اینکه واسه ی دانشگاه قبول

 شدم کارای دانشگاهو انجام دادم و شروع کردم می رقتم سر کلاس. 

یک ماهی گذشت دیدم شوروحال دانشگاه خیلی فرق داره همه با

هم دوستن این با اون حرف میزنه، اون به این کتاب میده خلاصه از

این جور کارها.... یه روز که رفتم سرکلاس چند تا از بچه ها اومدن

کنارم نشستن ازم می پرسیدن که چرا من با  کسی دوست نمیشم

منم بهشون گفتم بیشتر موقع ها تو خودمم بخاطر همین دیگه عادت

کرد که تنها باشم. دیگه حرفو،حرفو،حرف خلاصه با اون چند نفر دوست

 شدم روز به روز که از دوستی من با اون چند نفر میگذشت منم دیگه

 بیشتر به اطرافم دقت میکردم دیگه دوست نداشتم تنها باشم، دوست

 داشتم با آدم های بیشتری آشنا بشم. من به همین منوال سال اولو

گذروندم. من یه جورایی عوض شده بودم

دیگه مثل قبلأ نبودم دیگه داشتم از تنهایی فرار می کردم قبلأ من

 می رفتم سراغ تنهایی ولی این بار تنهایی میومد سراغ من.

من سال دوم دانشگاه رو متفاوت شروع کردم یه آدم شاد شدم ،

آدمی که دوست داشت با افراد بیشتری رابطه ی دوستی داشته

باشه شاید بخاطر همین بود که من قبلأ دوستی نداشتم یا اینکه قبلأ

 خیلی تنها بودم. با کمک اون چند نفر که سال قبل باهاشون دوست

شدم آدمی دیگه شدم،  زندگی واسم شیرین شده بود دیدم راجبه همه

چی عوض شده بود خلاصه یه آدمی شادو سر زنده. من اصلأ فکرشو

نمیکردم که من با اون گذشته ای که داشتم با اون همه تنهایی که کشیدم

 بخوام با کسی دوست بشم که از جنس مخالفم باشه یعنی پسر اونم

 چه دوستی که من با تمام وجود عاشقش بشم.داستان عشق من از این

قرار بود که: آشنایی منو وحید با یه کتاب شروع شد. یه روز که سر کلاس

 بودم، قبل از اینکه استاد به کلاس بیاد یه پسر اومد کنارم ازم پرسید:

میشه چند دقیقه کتابتون و بهم قرض بدید منم بهش دادم چند دقیقه بعد

 کتابو پس آورد و ازم تشکر کرد همون روز که کلاس تموم شدو میخواستم

 برم خونه باز اومدو ازم خواست که کتابم و تا فردا بهش بدم منم باز کتابم و

 بهش دادم خدافظی کردو رفت. من نمیدونستم که اینا همه بهانه است و

 فقط میخواد بهم نزدیک بشه فردا شدو باز رفتم سرکلاس وقتی میخواستم

وارد دانشگاه بشم وحید دم در وایساده بود .

کتابمم دستش بود کتاب و بهم داد و گفت: ممنون منم گفتم خواهش

 می کنم میخواستم برم سرکلاس یهو برگشت و بهم گفت: راستشو

بخوای من، من گفتم تو چی گفت: هیچی فقط هر موقع وقت کردی به

 کتاب یه نگاهی بنداز اینو گفت و رفت من رفتم سرکلاس کتاب و باز کردم

 دیدم یه کارت وسط کتاب که روش نوشته بود ( چگونه بنویسم دوستت

دارم که جمله ی دوستت دارم برای تو خیلی کم است) شمارشم زیرش

نوشته بود وقتی اومد، دید که کارت دستمه سرشو انداخت پائین و رفت

 نشست اون موقع همه چی رو فهمیدم که چرا همیشه نزدیکم بود. بعد

 از اون کارت باز چند تا متن عاشقانه بهم داد تقریبأ چهار ماه گذشت و هی

 بهم متن عاشقانه می داد. یه روز بهم گفت: من این متنارو با تمام احساسم

 واست می نویسم از وقتی که دیدمت روز و شب من یکی شده چرا نمیخوای

جواب منو بدی، من چیزی نگفتم و رقتم. پسر بدی نبود ولی چون من همیشه

 تنها بودم نمیتونستم بهش اعتماد کنم می ترسیدم بهش دل ببندم. هفت،

هشت ماهی گذشت کم کم داشت بهم ثابت میشد که واقعأ دوسم داره

خلاصه منم کم کم بهش نزدیک شدم، کم کم بهش دل بستم وقتی به

خودم اومدم دیدم عاشقش شدم دیونه وار یه روز بهش گفتم من تنهایی

 زیاد کشیدم اگه روزی منو تنها بذاری، یهوجلو دهنمو گرفت و گفت: هیچ

وقت این حرف و دوباره نگو من اگه زمانی بخوام تنهات بذارم بدون مردم،

 بدون دیگه تو این دنیانیستم فقط مرگ منو از تو جدا میکنه.

خدایی سر حرفش موند. ما همدیگه رو خیلی دوست داشتیم تصمیم

گرفتیم ازدواج کنیم وحید با خانوادش اومدن خواستگاری بعد از پشت سر

 گذاشتن یه سری از چیزا بالاخره خانواده هامون راضی شدن که نامزد

بشیم منو وحید خیلی خوشحال بودیم که داشتیم به هم میرسیدیم با

 هم رفتیم حلقه ی نامزدی خریدیم و و.... بالاخره روز جشن نامزدی

رسید ما نامزد شدیم حلقه هارو کردیم تو انگشت همدیگه با هم قسم

 خوردیم هیچ وقت همدیگه رو تنها نزاریم. خلاصه یک ماهی گذشت

 بهترین روزهای زندگیمو داشتم با وحید میگذروندم. از روزی که به

 وحید دل بستم همیشه ته دلم می لرزید که باز تنها نشم. ولی برعکس

داشت همه چی خوب پیش می رفت دو تامون خوشحال بودیم که به

 زودی تا آخر عمر مال هم میشم. ما عقد کردیم ولی جشنی نداشتیم

 میخواستیم جشن عروسیمونو خیلی بزرگ بگیریم. یک ماه قبل از

عروسی ما با چند تا از آشناها که سر جمع میشدیم پنج نفر رفتیم

شیراز خیلی به ما خوش گذشت مخصوصأ به منو وحید تو راه برگشتن

بودیم که ما تصادف خیلی بدی کردیم این طور بد که دونفر از ما مردن

که یکیشون وحید بود ولی من نمیدنستم چون که تا یک هفته تو کما

بودم بعد از یک هفته وقتی به هوش اومدم اولین چیزی که پرسیدم

 این بود که: وحید کجاست، وحید حالش خوبه پس چرا پیشم نیست

 ولی هیچکی چیزی نمیگفت، گفتم نکنه وحید چیزیش شده

این و که گفتم مادر وحید زد زیر گریه گفت: آره وحید دیگه پیش ما

نیست این وکه گفت من خشکم زد از حال رفتم. بعد از ده روز از بیمارستان

مرخص شدم رفتم سر خاک وحید اینقدر گریه کردم که دیگه چشمام باز

نمیشد نمیتونستم بدونه وحید زندگی کنم چند بار دس به خودکشی زدم ولی

 هر دفعه خدا نمیخواست که من بمیرم بعد از مرگ وحید تا الان سه سال که

میگذره من دیگه سعی نکردم با کسی دیگه آشنا بشم باز رفتم تو لاک تنهایی

 خودم بدتر از قبل بعد از وحید عاشق تنهایی شدم ..... 



[ چهارشنبه 11 بهمن 1391 ] [ 09:56 ب.ظ ] [ farzane ] [ comment() ]

داستان عشق حمید

 روزی که حمید از من خواستگاری کرد با شادی و شعف و با

 سراسیمگی آن را پذیرفتم. یافتن همسری مانند حمید با شرایط

 او شانسی بود که همیشه به سراغ من نمی آمد و من جزو

معدود دخترانی بودم که توانسته بودم همسر پاک و نجیبی

مانند حمید را پیدا کنم...

حمید مرد زندگی است و میتواند در سخت ترین شرایط

زندگی همدم و همراه خوبی برای سفر زندگی باشد!"

این عین جمله‌ای بود که پدرم بعد از چند روز تحقیق در مورد

 حمید به من و مادرم گفت . بالاخره با توافق جمعی و با

رعایت تمام آداب و رسوم سنتی من و حمید به عقد یکدیگر

 در آمدیم و زندگی مشترک خود را شروع کردیم . حمید

 با من بسیار محبت آمیز رفتار می کرد و هر وقت 

مرا صدا می زد از القاب " نازنین " و " جانم " و " عزیزم "

و " عشقم " و … استفاده می کرد و تمام سعی خود

را به کار می برد که در حد وسع و توان خود همه

خواهشهای مرا بر آورده سازد . همان ماههای اول ازدواج نیمه

 شب یکی از روزهای تعطیل از او شیرینی تازه خواستم و حمید

 تمام شهر را زیر و رو کرد و حتی یکی از دوستان قنادش را

 از خواب بیدار کرد ودر عرض چند ساعت تازه 

ترین شیرینی قابل تصور را فراهم ساخت .

حمید به راستی عاشق و شیفته من بود و من از اینکه توانسته

بودم به راحتی و بدون هیچ زحمتی چنین شیفته شوریده ای را

 به عنوان همسر انتخاب کنم در پوست خود نمی گنجیدم.هر شب

 که از سر کار به منزل برمی گشت برای

آنکه مطمئن شوم هنوز عاشق من است و دوستم دارد او را

 امتحان می کردم . یکروز از او می خواستم ظرفهای نشسته

 شب گذشته را بشوید و روز دیگر از او می خواستم که مرا

 به گرانترین رستوران شهر ببرد . روز دیگر از او تقاضا می کردم

 که کار خود را نیمه رها کرده و مرخصی نصف روز بگیرد و

 خودش را به مهمانی یکی از دوستان من برساند و روز دیگر 

خودم را به مریضی میزدم واز او میخواستم در

منزل بماند و مواظب من باشد .

حمید همه این کارها را بدون هیچ اعتراضی انجام می داد.او

 آنقدر مطیع و رام بود که کم کم یادم رفت حمید به عنوان یک

 انسان بالقوه می تواند وحشی و بی رحم هم باشد.حتی

یک روز در یک جمع فامیلی نتوانستم فکر درونم را پنهان کنم

و در حضور جمع با خنده گفتم که " حمید خر خودم است و هر چه بگویم گوش می کند."

صورت سرخ و چشمان شرمنده حمید نشان داد که او از این

جمله من ناراحت شده است اما با همه اینها هیچ نگفت و

 بلافاصله با مهارت مسیر صحبت را عوض کرد.

شب که منزل خود برگشتیم حمید در اعتراض به حرف من

جمله ای گفت که آن شب درست و حسابی معنایش را نفهمیدم

 ولی به هر حال با معذرت خواهی وگفتن اینکه یک شوخی

ساده بود قضیه را به فراموشی سپردم.آن شب حمید

 گفت:" عشق موجود حساسی است واز اینکه کسی به او شک

 گند و مهمتر از اینکه کسی او راامتحان کند بدش می آید."

کم کم این فکر به مخیله ام افتاد که حمید در عشق و مهمتر

از همه در زندگی موجودی بی عرضه و بی خاصیت است ومن

 موجودی بسیار برتر و والاتر از او هستم . حتی گاهی اوقات

 به این فکر می افتادم که شاید اگر کمی دندان وی جگر

می گذاشتم و به حمید " بله " نمی گفتم حتما مرد بهتری

 نصیبم می شد و زندگی باشکوهتری داشتم . احساس قربانی

 بودن و حیف بودن به تدریج بر من قالب شد و کار به جایی

 رسید که هر چه حمید بیشتر نازم را می کشید و بیشتر برای

 برآوردن آرزوهایم تلاش می کرد در نظرم خوارتر و حقیرتر

می شد . کار به جایی رسید که دیگر صبحها برای بدرقه اش

 از خواب بیدار نمی شدم وشبها برایش شام نمی پختم

 و به او دستور می دادم که از رستوران سفارش شام دهد .

حمید همه این بی احترامی ها و بی حرمتی ها را تحمل

 می کرد و هنوز هم قربان صدقه ام می رفت . بخصوص در

 کنار فامیل مرا در کنارم می نشاند و به ظاهر چنان می نمود

 که از من حساب می برد . همه زنها و دختر های فامیل

 به این عشق شور انگیز حمید غبطه می خوردند و من مغرورتر

 از همیشه او را از خود می راندم و با لحنی ناخوش آیند در

 مقابل جمع با او سخن می گفتم .

بالاخره من باردار شدم و یک دختر و پسر دوقلو به دنیا آوردم .

 دخترک شباهت عجیبی به حمید و پسرک شباهت غریبی

 به من داشت . دوران بار داری ودو سال بعد از آن هیکل

و اندام مرا به کلی تغییر داد و چهار چوب بدن من دیگر آن

ظرافت وجذابیت زمان دختری را از دست داده بود و من

فقط حمید را مسبب این اتفاقات میدانستم . به هر حال

اگر حمید به خواستگاریم نمی آمد من می توانستم

مدت بیشتری زیبایی و جذابیت زمان جوانی را حفظ کنم .

ورود بچه ها به زندگی ما رنگ و روی دیگری داد. حمید هر دو فرزندش را به

شدت دوست داشت ولی بی اختیار برای دخترک نگران تر

بود. روزی دلیل این نگرانی را از حمید پرسیدم و او بالبخند

تلخی گفت: "تربیت دختر مهمتر از پسر است و دختران

آسیب پذیرتر از پسران هستند."

اما من این توضیح را قبول نکردم و گفتم که دلیل این محبت

 بیش از اندازه شباهت بیش از اندازه دخترک به اوست .

بعد برایش گفتم که فکر نمی کرد که از بطن زن والا و برجسته ای

 مانند من صاحب فرزندی شبیه خودش شود . حمید مدتها

 به این جمله من خندید ولی با این همه ذره ای از حالت تسلیم

 و عشق بی قید وشرطش نسبت به من کم نشده بود . هرچه

 شوریدگی و شور و عشق حمید نسبت به من و بچه هایش

بیشتر می شد جسارت وزیاده روی من در امتحان گرفتن از

عشق حمید بیشتر می شد . دیگر مطمئن بودم که حمید به

خاطر بچه ها هم که شده مرا رها نخواهد کرد . شعاع بی حرمتی ها

 و بی احترامی هایم را نسبت به عشق و شوریدگی اش

بیشتر کردم و وقتی او در مقابل بی اعتنائی ها و بی حرمتی های من

 سکوت می کرد و کوتاه می آمد احساس قدرت و بزرگی

می کردم و حس قربانی شدن در من بیشتر تقویت می شد.

اما همه این تصورات در یک مهمانی خانوادگی ناگهان به باد

رفت و من در آن شب به جنبه ای از شخصیت حمید روبرو

شدم که هرگز فکر نمی کردم در وجودش باشد . پسر عموِیم

بعد از مدتها از خارج بازگشته بود و همه فامیل به مناسبت

بازگشت او به کشور در مهمانی باشکوهی شرکت کرده بودند .

 من به اصرار از حمید خواستم تا هدیه ای گرانقیمت تهیه کند

 و بعد در حالی که هر دو بچه را در آغوش او انداخته بودم او را

 در مجلس به حال خود رها کردم و مانند دختران

مجرد به سراغ پسر عمو رفتم و از او خواستم تا از خارج و

آینده اش در کشور صحبت کند . در حال صحبتها ودر حالی

که حمید در اتاق برای آرام کردن بچه ها راه می‌رفت پسر عمو

 با لبخندی که معمولا خارج رفته ها دارند با اشاره به من

گفت که : " اگر دختر عمو ازدواج نمی‌کرد حتما از او خواستگاری

 می‌کردم وزندگی با شکوهی را با او شروع می‌کردم."

بدون توجه به این که چقدر جمله من می تواند زشت و تکان دهنده

 باشد بلافاصله پاسخ دادم: " افسوس که دیر شد و من گرفتار

 موجود بی عرضه ای مثل حمید شدم . چه کنم که دوتا بچه دارم."

جمله ی من آن قدر بی‌شرمانه و توهین آمیز بود که سکوتی

 سهمگین بر مجلس حاکم شد و همه نگاهها به سوی حمید

 برگشت . حمید مردی که همیشه برای من سمبول بی‌عرضگی

 و تسلیم بود ناگهان چهره اش دگرگون شد. شانه‌هایش به

 سمت عقب رفت سر اش را بلند کرد وبا نگاهی که دیگر آن نگاه

 حمید عاشق و شوریده نبودخطاب به من گفت : " هنوز دیر

 نشده نکبت خانم ! تو از الان آزادی تا هر غلطی که می خواهی

 بکنی ! نگران بچه ها هم نباش چون دیگر آنها

متعلق به تو نیستند!"

حمید این را گفت و بچه ها را در آغوش گرفت و رفت . پسر

عمویم از سویی به خاطر گفتنداین جمله سرزنشم کرد واز سوی

 دیگر از اینکه همسرم اینقدر کم ظرفیت است مرا تحقیرنمود .

او گفت اینجور گفتگو ها در فرهنگ خارجی ها بسیار مرسوم و

 جاافتاده است و همسر یک زن باشخصیت وجاافتاده ای مثل من

 نباید فردی چنین کم ظرفیت باشد . اما من همانجا فهمیده بودم

 که برای آخرین بار عشق زندگیم را امتحان کرده ام .اینباردر این

امتحان شکست خورده بودم .

بلافاصله به منزل برگشتم ولی اثری از حمید ندیدم . روز بعد به

 شرکت حمید رفتم ولی گفتند که تلفنی به مدت یک ماه در

خواست مرخصی اضطراری کرده و به مسافرت رفته است . به بانک

رفتم و فهمیدم که تمام پولهای پس اندازش را از بانک بیرون

کشیده و حسابش را بسته است .

وقتی آخر روز به منزل آمدم فهمیدم که حمید در غیاب من به

منزل آمده و وسایل خود و بچه ها را جمع و جور کرده ورفته است

 . به هر جا سر زدم دیگر اثری از حمید پیدا نکردم . او با بچه ها

 آب شده بود و به زمین رفته بود . هیچ کس ا زاو سراغی نداشت

 واین برای من شوک روحی بزرگ بود .فکر کردم که حمید شوخی

 می کند و چند روز بعد به خانه برمی گردد. اما بعد از گذشت

یک ماه واز فهمیدن اینکه دیگر حمید به شرکت مراجعه نموده

 و به صورت رسمی از شرکت استعفا داده و برای همیشه کار

 قبلی خود را رهاکرده تمام امید هایم مبدل به یاس شد و فهمیدم

 که اینبار بزرگترین خطای زندگیم را مرتکب شده ام .

دو ماه بعد وکیل حمید نامه ای به من داد . به خط حمید در آن

 نوشته شده بود که اگر طالب طلاق هستم او حرفی ندارد و وکیل

 او در این امر اختیار کامل را داراست واگر هم می خواهم همسر

 او باقی بمانم به اختیار خودم است و در آنصورت می توانم حقوق

 و نفقه را ماهانه تا آخر عمر از وکیلش دریافت کنم . حمید

نوشته بود : " وقتی انسان آنقدر جسارت پیدا می کند که به

عشقش توهین کند وآنرا مورد آزمون قرار دهد باید در مقابل جرات

 و تحمل امتحان متقابلی از سوی عشق را داشته باشد .

اوکه هنوز دوستت دارد ! حمید ! "

وکیل حمید را به دادگاه کشاندم و از او خواستم آدرس محل سکونت

 حمید ویا لااقل بچه ها را در اختیارم قرار دهد و او با مدرک ثابت کرد

 که حمید قبل از ترک کشور به صورت رسمی تمام اختیارات

 قانونیش را به او سپرده و به صورت

یکطرفه با تلفن با او تماس می گیرد .

سه ماه از ماجرای مهمانی پسر عمو گذشته بود وهنوز هیچ اثری

 از حمید پیدا نکرده بودم. شبها بی اختیار خواب حمید و بچه ها

 را می دیدم و بعضی اوقات با خود می گفتم او با دو بچه کوچک

 تنها چه می کند و بعد به یادحرفهای او می افتادم که

می گفت : " انسان باید آنقدر قوی و مستقل باشد که بتواند

 همیشه از نقطه صفر و از بدترین شرایط شروع کند و امیدوار

 و مصمم در کمترین زمان

ممکن خود را به سطح متوسط زندگی برساند . فقط بعد از اثبات

 این لیاقت است که انسان حق دارد خود را یک انسان بالغ و مستقل اعلام کند . "

شش ماه در تنهایی گذشت . من درخواست جدایی از حمید

 را قبول نکردم و به وکیلش گفتم که تا آخر عمر خود را همسر

 او می دانم . هر چند دیگر لیاقت عنوان همسری اش را ندارم .

 حمید نیز در مقابل آخر هر ماه مبلغ زیادی را به عنوان نفقه به

 حساب بانکی ام می ریخت . تعجب می کردم که او اینقدر زیاد

 برای من پول بفرستد . در دلم لیاقت و جسارت و توانایی همسرم

 را تحسین میکردم که ای کاش می توانستم با او دوباره

 زندگی مشترک داشته باشم .

پسر عموی خارج رفته ام دوباره هوس دیار فرنگ کرد در شب

 مهمانی بدرقه دوباره خاطره مهمانی ورود او زنده شد و

پسر عمو اینبار با احترام و بزرگی از او یاد می کرد . پسر عمو هنوز

 برای تامین مخارجش در خارج از کشوروابسته به عموجان بود

 و اینکه حمید توانسته بود با دو بچه کوچک در آنجا بلافاصله کار

 پیدا کند حتی پول به ایران بفرستدباعث شده بود که همه

 پسر عمو را به عنوان موجودی وابسته و حقیر نگاه کنند .

 پسر عمو برای اینکه قدری از محبوبیت حمید در جمع بکاهد

 خطاب به من گفت : " دختر عمو اگر الان درخواست

طلاق کنی باز هم نمی توانم تو را به همسری خود بپذیرم .

 اینکه توانستی چند سال با این مرد وحشی و سنگدل

سر کنی خود نشاندهنده این است که شایسته زندگی بامن نیستی ! "

و من مغرور و مسمم در مقابل جمع سرم را بلند کردم و

گفتم: "حمید هنوز همسر من است و من به داشتن چنین

 مرد با اراده و استوار افتخار می‌کنم. او دارد مرا امتحان

می‌کند و به محض اینکه بفهمد دیگر طاقت امتحان را ندارم

سر و کله اش پیدا می‌شود. اگر یک بار دیگر مرد مرا وحشی

 و سنگدل بخوانی مطمئن باش تو را به آتش می کشم

 و دودمانت را به باد می دهم!"

پسر عمو دیگر با من حرف نزد . عمو جان و فامیل هم مرا

طرد کردند و افسرده تر و غمگین تر از گذشته اما راحت وآسوده

 به منزل خودم باز گشتم . منزلی که دیگر اثری از گرمای وجود

 حمید وبچه ها نبود . اما با همه اینها احساس خوبی داشتم .

 اولین بار بود که در مقابل جمع فامیل از حمید دفاع می کردم .

و او را برتر و بالاتر از خودم می شمردم واین باعث شده بود تا

احساس اشتیاق عجیبی نسبت به او در دلم زنده شود . برای

اولین بار احساس کردم که در حق حمید وعشق پاکش کوتاهی

 کرده ام وهرگز نتوانستم ذره ای از شوریدگی او را درک کنم .

 ساعتها در تنهایی گریستم و در خلوت تنهایی ار خدا خواستم

تا او را به من از گرداند. دیگر اشتهایم را به غذا ازدست داده بودم

 و دچار بیماری روحی و عصبی شده بودم. از همه بدم می‌آمد

 و می‌خواستم تنها باشم. سرانجام دیگر طاقتم طاق شد و

تصمیم به اعتصاب غذا گرفتم. نامه‌ای به حمید نوشتم و از

او به خاطر بی‌وفایی و بی‌مهری‌هایم تقاضای عفو نمودم. از

او خواستم تا یک فرصت دیگر در اختیارم قرار دهد تا محبت‌های

او را جبران کنم و برایش نوشتم که لحظه نوشتن این نامه تا

 دیدن اش دیگر لب به غذا نخواهم زد و منتظر خواهم ماند تا

با او غذا بخورم. نامه را به آدرس وکیل حمید پست کردم. سپس

به منزل بازگشتم. و عکس مشترک حمید و بچه‌ها را روی قلبم

گذاشتم و در بستر خوابیدم. ده روز از اعتصاب غذایم گذشت.

ضعف شدیدی بر وجودم غالب شد اما با این وجود فقط به

نوشیدن آب اکتفا کردم وچشم انظار به ورورد حمید و بچه‌ها

 چشم به در دوختم. بیست روز بعد پدر و مادرم به سراغ من

 آمدند وبه زور مرا به دکتر بردند و در بیمارستان بستری کردند .

 اما از بیمارستان فرار کردم و به منزل آمدم وخود را در اتاق

 زندانی کردم و اعتصاب غذای خود را ادامه دادم. به توصیه پزشک

 مرا به حال خود رها کردند. منتظر ماندند تا خودم سر عقل بیایم.

 دکتر گفته بود تا اگر این فرصت را از من بگیرند به احتمال زیاد

 روش خطرناک‌تری را برای خود کشی انتخاب خواهم کرد و

 همین توصیه باعث شده بود تا همه خود را از صحنه خارج کنند.

روز سی ام اعتصاب غذا وکیل حمید از سوی او نامه ای آورد

 به این مضمون که: "از من جدا شو و زندگی ایده آل وآرمانی ات

 را دوباره شروع کن. من با خارج کردن خودم وبچه‌ها از زندگی ات

 این فرصت را در اختیارت گذاشتم. بی جهت باز عشق مرا

امتحان نکن و خودت را آزار نده. مطمئن باش که در این امتحان

 شکست خواهی خورد و این بار جان خود را روی این خواهی گذاشت."

ولی من کوتاه نیامدم وبه اعتصاب غذایم ادامه دادم . به شدت

 ضعیف و ناتوان شده بودم و تمام بدنم بوی بد و متعفنی می داد .

 چهره زیبایم متعفن و وحشتناک شده بود و اندامم مانند

اسکلت لاغر و استخوانی شده بود . مرگ را به وضوح در مقابل

 خود می دیدم و با این وجود دست از اعتصاب بر نمی داشتم .

 بله حمید حق داشت ومن باز داشتم عشق او را امتحان می کردم .

 اما با این تفاوت که اینبار با آزمودن عشق او از عشق خودم هم

 امتحان می گرفتم . چهل روز اعتصاب غذایم گذشت . شب چهلم

 خواب عجیبی دیدم . خواب دیدم حمید و بچه‌ها در یک سانحه

رانندگی کشته شده اند و من برای همیشه فرصت جبران اشتباهات

 گذشته را از داده ام. صبح روز بعد دلم نمی‌خواست چشمان ام

 را باز کنم واز خواب بیدار شوم ولی دستان خشن و زبری که

 روی پیشانی ام کشیده می شد وموهایم را نوازش می داد

 بی اختیار وادارم کرد تا چشم باز کنم.

خدای من! حمید کنار تخت من نشسته بود و با دستمال خیس

 در دهانم آب می ریخت. نگاهم را به اطراف دوختم وفرزندانم را

 دیدم که کنارم روی تخت دراز کشیده اند و خوابیده اند .اشک

 در چشمان ام حلقه بست. حمید لبخندی زد و گفت: "اینبار هم

 در امتحان عشق تو شکست خوردم. نه!؟"



[ جمعه 29 دی 1391 ] [ 04:18 ب.ظ ] [ farzane ] [ comment() ]

ای کاش....

 

دلی دارم که دنیایش یه عشقه
جدا ازاون دنیایم چه زشته
گناه این دل سادم همینه
که جزچشمان نازش کس نبینه
با اینکه این دلم از درد خونه
دعا کن اون توی رویام بمونه
دلم دیونه ی ناز نگاشه
داره میمیره که اون زنده باشه
میدونی که دلم بز بی قراره
به جز رویای اون هیچکس نداره
چطورباورکنم من رفتنش را
وقتی میبینمش هرروز تورویا
چطور باور کنم قلبم بمیره
یکی دیگه بیاد اونو بگیره
نمیتونم عزیزم نه نمیشه
دیگه تنها شدم واسه همیشه
جدا از فکراون این دل میمیره
دعاکن که بیاد واسم بمیره



[ پنجشنبه 28 دی 1391 ] [ 12:49 ب.ظ ] [ farzane ] [ comment() ]

یه داستان کاملا متفاوت

چشمای مغرورش هیچوقت از یادم نمیره .
رنگ چشاش آبی بود .
رنگ آسمونی که ظهر تابستون داره . داغ داغ…
وقتی موهای طلاییشو شونه می کرد دوست داشتم دستامو زیر موهاش بگیرم
مبادا که یه تار مو از سرش کم بشه .
دوستش داشتم .
لباش همیشه سرخ بود .
مثل گل سرخ حیاط . مثل یه غنچه …
وقتی می خندید و دندونای سفیدش بیرون می زد اونقدرمعصوم و دوست داشتنی می شد که اشک توی چشمام جمع میشد.
دوست داشتم فقط بهش نگاه کنم .
دیوونم کرده بود .
اونم دیوونه بود .
مثل بچه ها هر کاری می خواست می کرد .
دوست داشت من به لباش روژ لب بمالم .
می دونست وقتی نگام می کنه دستام می لرزه .
اونوقت دور لباش هم قرمز می شد .
بعد می خندید . می خندید و…
منم اشک تو چشام جمع میشد .
صدای خنده اش آهنگ خاصی داشت .
قدش یه کم از من کوتاه تر بود .
وقتی می خواست بوسش کنم ٫
چشماشو میبست ٫
سرشو بالا می گرفت ٫
لباشو غنچه می کرد ٫
دستاشو پشت سرش می گرفت و منتظر می موند .
من نگاش می کردم .
اونقدر نگاش می کردم تا چشاشو باز می کرد .
تا می خواست لباشو باز کنه و حرفی بزنه ٫
لبامو می ذاشتم روی لبش .
داغ بود .

وقتی می گم داغ بود یعنی خیلی داغ بود .
می سوختم .
همه تنم می سوخت .
دوست داشت لباشو گاز بگیرم .
من دلم نمیومد .
اون لبامو گاز می گرفت .
چشاش مثل یه چشمه زلال بود ٫صاف و ساده …
وقتی در گوشش آروم زمزمه می کردم : دوستت دارم ٫
نخودی می خندید و گوشمو لیس می زد .
شبا سرشو می ذاشت رو سینمو صدای قلبمو گوش می داد .
من هم موهاشو نوازش میکردم .
عطر موهاش هیچوقت از یادم نمیره .
شبای زمستون آغوشش از هر جایی گرم تر بود .
دوست داشت وقتی بغلش می کردم فشارش بدم ٫
لباشو می ذاشت روی بازوم و می مکید٫
جاش که قرمز می شد می گفت :
هر وقت دلت برام تنگ شد٫ اینجا رو بوس کن .
منم روزی صد بار بازومو بوس می کردم .
تا یک هفته جاش می موند .
معاشقه من و اون همیشه طولانی بود .
تموم زندگیمون معاشقه بود .
نقطه نقطه بدنش برام تازه گی داشت .
همیشه بعد از اینکه کلی برام میرقصید و خسته می شد ٫
میومد و روی پام میشست .
سینه هاش آروم بالا و پایین می رفت .
دستمو می گرفت و می ذاشت روی قلبش ٫
می گفت : میدونی قلبم چی می گه ؟
می گفتم : نه
می گفت : میگه لاو لاو ٫ لاو لاو …
بعد می خندید . می خندید ….
منم اشک تو چشام جمع می شد .
اندامش اونقدر متناسب بود که هر دختری حسرتشو بخوره .
وقتی لخت جلوم وامیستاد ٫ صدای قلبمو می شنیدم .
با شیطنت نگام می کرد .
پستی و بلندی های بدنش بی نظیر بود .
مثل مجسمه مرمر ونوس .
تا نزدیکش می شدم از دستم فرار می کرد .
مثل بچه ها .
قایم می شد ٫ جیغ می زد ٫ می پرید ٫ می خندید …
وقتی می گرفتمش گازم می گرفت .
بعد یهو آروم می شد .
به چشام نگاه می کرد .
اصلا حالی به حالیم می کرد .
دیوونه دیوونه …
چشاشو می بست و لباشو میاورد جلو .
لباش همیشه شیرین بود .
مثل عسل …
بیشتر شبا تا صبح بیدار بودم .
نمی خواستم این فرصت ها رو از دست بدم .
می خواستم فقط نگاش کنم .
هیچ چیزبرام مهم نبود .
فقط اون …
من می دونستم (( بهار )) سرطان داره .
خودش نمی دونست .
نمی خواستم شادیشو ازش بگیرم .
تا اینکه بلاخره بعد از یکسال سرطان علایم خودشو نشون داد .
بهار پژمرد .
هیچکس حال منو نمی فهمید .
دو هفته کنارش بودم و اشک می ریختم .
یه روز صبح از خواب بیدار شد ٫
دستموگرفت ٫
آروم برد روی قلبش ٫
گفت : می دونی قلبم چی می گه؟
بعد چشاشو بست.
تنش سرد بود .
دستمو روی سینه اش فشار دادم .
هیچ تپشی نبود .
داد زدم : خدا …
بهارمرده بود .
من هیچی نفهمیدم .
ولو شدم رو زمین .
هیچی نفهمیدم .
هیچکس نمی فهمه من چی میگم .
هنوز صدای خنده هاش تو گوشم می پیچه ٫
هنوزم اشک توی چشام جمع می شه ٫
هنوزم دیوونه ام...



[ دوشنبه 18 دی 1391 ] [ 06:33 ب.ظ ] [ farzane ] [ comment() ]

داستان زیبای مسعود و سونیا (کاملا واقعیه)

دوستان عزیز این داستانی که نوشتم کاملا واقعیه البته خود مسعود نوشته اینو لطفا نظراتتونم بگین دربارش

.

.

.

من مسعودم پسری که مقصر همه بدبختی هاش فقیر بودنشه چون تو یک خونواده فقیر بزرگ شدم پنجم ابتدایی بودم که پدرمو از دست دادم دو برادر دارم و یه خواهر که من بزرگ همشونم وقتی که پدرمو از دست دادم  من خیلی بچه بودم اما دیگه بهنحوی باید نان اور خونه میشدم بخاطر سن کوچکم مادرم اجازه نمیداد که من برم کار کنم واسه همین خودش میرفت و تو خونه یمردم کار میکرد و خرجیمونو میداد اما وقتی ک رسیدم به دوم راهنمایی بچه های مدرسه از اینکه مادرم توی خونه مردم کار می کنه مسخرم میکردن و این باعث شد که دیگه من اجازه ندم مامانم بره خونه مردم و خودم برم کار کنم با اصرار های زیادمامانم قبول کرد من برم سر کار درسمو رها کردم و رفتم دنبال کار چند هفته گذشت تا اینکه تو یه رستوران مشغول به کار شدم با حقوقی که میگرفتم خرج خونوادم رو میدادم  خیلی خوشحال بودم چون دیگه مامانم نمیرفت سرکار و خودم شده بودم نون آور خونه ۳سال گذشت یه روز رییسمون بهم گفت  مسعود تو جوون هستی حیفه که بی سواد بار بیای برو دنبال درست و هر وقت درس نداشتی بیا سر کار رییسمون مرد خیلی خوب و مهربونی بود منم گفتم چشم و از اون روز به بعد چسپیدم به درس و هر وقت بیکار بودم میرفتم سرکار سوم دبیرستانو تموم کردم و دیگه باید برای کنکور میخوندم اما راستش من اون پسری نبودم که اهل درس خوندن باشم تا اونجا رو هم به زور رفته بودم درسو رها کردم و دیگه هر روز میرفتم سرکار یه روز یه آقایی اومد گفت میخواد واسه پسرش یه جشن کوچیک بگیره اونم تو رستوران رییسمون قبول کرد و قرار شد جمعه مراسم برگزار بشه ما هم از دو روز قبل خودمونو برای مراسم اماده کرده بودیم چون نمیخواستیم مراسم ایراد داشته باشه روز جمعه فرا رسید و مهموناشون یکی یکی میومدن توی مهمونا دختری بود که از وقتی که وارد شده بود توجه منو به خودش جلب کرده بود چون یه جوری نگام میکرد که من خجالت میکشیدم نوبت رسید به پخش شیرینی و شیرینی هارو تو مهمونا پخش کردیم وقتی رسیدیم به میز اونا خیره شده بود بهم و مستقیم تو چشام نگاه میکرد روم نشد نگاش کنم سرمو انداختم پایین و رفتم تو اشپزخانه خیلی تو فکر بودم که چرا همش به من نگاه می کنه چند دقیقه که گذشت رییسمون اومد گفت یکی از خانوما یه وسیله تو ماشینش داره برو کمکش کن ببین میخواد اونو کجا ببره منم گفتم چشم رفتم بیرون رستوران اما هرچی نگاه کردم کسی رو ندیدم خواستم برگردم که یکی از ماشین ها بوق زد و با چراغش یه چشمک زد رفتم سمت ماشین هوا تاریک بود توی ماشین زیاد معلوم نبود شیشه رو که داد پایین جا خوردم همون دختری بود که تو رستوران همش نگام میکرد سرمو انداختم پایین گفتم لطفا بگین وسیلتون کجاست که من ببرمش اونم گفت وسیله ای ندارم من با خودت کار دارم گفتم پس بفرمایین من عجله دارم گفت اینطوری نمیشه سوار شو بهت بگم گفتم معذرت من کار دارم باید برم خواستم برگردم که با یه لحن دلنشینی گفت تورو خدا نرو یه لحظه سوار شو کارم که تموم شد بعد برو منم ناخوداگاه برگشتم خواستم سوار ماشینش بشم اما مدل ماشینش اینقد بالا بود که باز کردن درش رو هم بلد نبودم خودش از داخل درو برام باز کرد سوار که شدم چند لحظه سکوت مطلق بود بعد من گفتم بفرمایید من عجله دارم گفت اسمت چیه گفتم مسعود گفتم منم سونیا هستم بعد سرشو انداخت پایین و چیزی نگفت سرمو که برگردوندم دیدم داره گریه می کنه گفتم چرا گریه می کنی گفت چیزی نیس کاراش خیلی برام عجیب بود گفتم شما از همون دقیقه ای که وارد رستوران شدین بدجور فکرمو مشغول کردین من هنوز نمی فهمم معنی اون نگاه های شما چیه پرید تو حرفم و گفت حالا میخوام معنیشو بهت بگم گفتم میشنوم و دیگه چیزی نگفتم چند دقیقه که گذشت گفت راستش من از همون لحظه ای که وارد رستوران شدم بهتون دلبستم زدم زیر خنده گفتم تو چطور تو چند ساعت اینقد عاشق شدی لیلی خانم گفت مساله این نیس گفتم پس چیه گفت مساله اینه که من قبلا عاشق یه پسر بوودم که چشماش خیلی شبیه چشمای تو هستش وقتی که وارد رستوران شدم یه لحظه فک کردم خودشی حتی اونم اسمش مسعود بوود گفتم حالا چطوری فهمیدی اون نیستم گفت اخه اون یکم بلند تر از تو بود گفتم فقط برای اینکه من شبیه عشقتون هستم عاشق من شدین در رو باز کردم که بیام پایین که با بغضی عجیب گفت نرو تو رو خدا تنهام نذار اما من سرمو انداختم پایین و اومدم داخل رستوران حالم بدجور گرفته بود سونیا هم دیگه نیومد تو رستوران و رفته بود خونه چند روز که گذشت یه روز ساعت ۱۰ صبح بود رسیدم دم در رستوران و قتی داخل شدم سونیا هم اونجا بود و وقتی چشمش افتاد بهم اومد پیشم و سلام کرد منم جوابشو دادم گفتم کاری داشتین گفت کارمو بهت گفتم که منم گفتم منم که جواب دادم گفت اما من جوابتو قبول ندارم بعدش گفت تو بیا من داستانمو بهت میگم اگه دلت برام سوخت دیگه تنهام نذار منم گفتم چشم و رفتیم روی یکی از صندلی ها نشستیم  و شروع کرد به داستانشو گفتن اون میگفت چند سال پیش با پسری به اسم مسعود اشنا شده و به حدی عاشق مسعود شده که اگه یه روز مسعود رو نمیدیده اون روز براش مثل جهنم بوده و بعد از چند مدت مسعود تصمیم میگیره بره فرانسه و برگرده مراسم خواستگاری رو برگزار کنن اما مسعود وقتی رفته دیگه هیچ وقت برنگشته و اونم هیچ خبری ازش نداره و از اون روز به بعد روزگارش سیاه شده و کارش شده گریه و به مرز خودکشی رسیده اما وقتی منو تو رستوران دیده تصمیمش عوض شده یا به نحوی دوستش تصمیمشو عوض کرده سونیا بهم گفت اگه تو به من جواب رد بدی من تصمیمم رو عوض نمیکنم و خود کشی می کنم منم با خودم فک کردم برای اینکه خودشو نکشه باهاش دوست میشم و سعی می کنم مسعود رو از ذهنش پاک کنم بهش گفتم باش من باهات دوست میشم خیلی خوشحال شد و گفت خیلی ازت ممنونم مسعود جان از اون روز به بعد سونیا هر روز میومد رستوران و با هم حرف میزدیم چند ماه گذشت تو این چند ماه بر خلاف میلم عاشق سونیا شده بودم اونم خیلی زیاد سونیا بهم گفته بود خونواده ثروتمندی داره و  منم جریان خونوادم رو بهش گفته بودم یه روز سونیا بهم گفت بیا بریم خونمون رو بهت نشون بدم گفتم من نمیام چون احساس حقارت میکردم اما سونیا طوری نبود که ثروتش رو به رخم بکشه و این باعث شده بود که من بیشتر عاشقش بشم اما با اصرار های زیاد سونیا قبول کردم برم و سوار ماشینش شدم و با هم رفتیم وقتی رسیدیم خیلی تعجب کردم فک نمیکردم بابای سونیا اینقد پولدار باشه رفتیم داخل خونه خونشون خیلی بزرگ بود شاید۵برابر خونه ما بود کسی خونه نبود گفت بشین برات قهوه بیارم منم رو مبل نشستم و اونم رفت دو فنجون قهوه آورد و اومد کنارم نشست قهمون رو که خوردیم با هم بلند شدیم که اتاق ها رو ببینیم تموم اتاقاشو نشونم داد و آخر سر رفتیم سراغ اتاق خودش اتاق خیلی قشنگی داشت رو تختش نشستم و اونم اومد کنارم گفت مسعود یه چیزی بگم گفتم جونم گفت دوست دارم خیلی زیاد اون حرفو بهم زده بود اما اون لحظه لحنش خیلی به دلم نشست  اومد رو هر دو پام نشست  و منم گفتم منم تو رو خیلی دوس دارم و همدیگر رو بوسیدیم نزدیک نیم ساعت تو بغل هم بودیم که من گفتم سونیا من دیرم شده باید برم اونم گفت باشه و منو رسوند دم رستوران از هم خداحافظی کردیم چند ماه گذشت و علاقه من دو چندان شده بود و تصمیم گرفتم برم خواستگاریش قرارم گذاشته بودیم واسه چهارشنبه شب وقتی چهار شنبه شب رفتیم منزلشون باباش با ما مثل گدا گشنه ها رفتار میکردو میگفت من حتی جنازه دخترم رو هم روی شونه تو نمیذارم چه برسه به اینکه اجازه بدم با تو ازدواج کنه تو برو با هم وزن خودت ازدواج کن هر وقت پولدار شدی مثل من اون وقت بیا خواستگاری بلند شدیم اومدیم خونه اما علاقه من به سونیا به حدی بود که چند بار دیگه هم رفتیم تو اون مدت کار منو سونیا شده بود گریه یه روز باباش بهم زنگ زد گفت اگه سونیا رو میخوای بیا اداره تا با هم بریم مهذر تعجب کردم گفتم چطوری راضی شدین گفت با سمج بودنت الانم سونیا میاد اداره تو هم بیا خیلی خوشحال شدم انگار دنیا رو بهم داده بودن گفتم چشم الان خودمو میرسونم فورا رفتم بیرون و یه ماشین گرفتم و رفتم سمت اداره وقتی رسیدم سونیا دم در بود اونم خیلی خوشحال بود وقتی رفتیم داخل وارد  اتاق پدرش شدیم وقتی وارد شدیم چندتا آدم قوی و هیکلی داخل بودن که وقتی پدر سونیا بهشون اشاره کرد اومدن سراغم و تا میخوردم کتکم زدن و و سرم و دست زیر لگد هاشون شکست سونیا داشت گریه میکرد و از پدرش التماس میکرد که منو رها کنن که پدرش هم بهشون گفت ولم کنن تمام تنم خونین شده بودم سونیا اومد سرمو گرفت تو بغلش و داشت گریه میکرد که پدرش اومد دستشو گرفت و بلندش کرد و یه سیلی محکم خابوند زیر گوشش و منم بلند شدم تو روم نگاه کرد و گفت اگه یکبار دیگه طرف سونیا ببینمت جنازه ات رو میفرستم خونتون حالا برو گم شو صورتمو برگردوندم سمت سونیا جای انگشتان باباش افتاده بود حرصم در اومده بود تا جایی که تونستم خابوندم زیر گوش پدرش و گفتم اون عشق منه اگه دست بهش بزنی چه بسا تو افقی بشی نه من و از اتاق اومدم بیرون رفتم یه ماشین گرفتم و رفتم بیمارستان دستمو گچ گرفتم و سرمم بانداژ کردن اومدم خونه وقتی در رو باز کردم سونیا تو حیاط بود چشاش پف کرده بود اینقد گریه کرده بود تا منو دید اومد پیشم گفت دردت به سرم حالت خوبه داشت گریه میکرد گفتم تا وقتی که تو گریه کنی نه گفت باش من گریه نمی کنم دستت چطوره گفتم چیزی نیس منو سونیا نزدیک یک ماه کارمون شده بود پدر سونیا فهمیده بود منو سونیا دوباره با هم رابطه داریم رفته بود از من به جرم مزاحمت برای دخترش شکایت کرد و منو ۲ماه انداخت زندان الان چند هفته هستش که من از زندان مرخص شدم اما من هنوز عاشق سونیا هستم و تا جون دارم پاش وای میستم نمیدونم من چه گناهی کردم که باید تاوان فقیر بودنمو بخورم و عاشق دختری بشن که پدرش فقط ادمای پولدار رو قبول داره به نظر شما تو یه زندگی عشق مهمه یا پو نمیدونم من کجای این زندگی کوفتی رو اشتباه کردم....

 

ممنون که خوندین نظر فراموش نشه این داستان برای 18 مهر 1390



[ دوشنبه 18 دی 1391 ] [ 06:10 ب.ظ ] [ farzane ] [ comment() ]

میدونی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

می دونی ؟ یه اتاق باشه ..... گرم گرم .... روشن روشن تو باشی منم باشم کف اتاق سنگ باشه.. سنگ سفید..تو منو بغل کردی

که نترسم که سردم نشه نلرزم می دونی ؟ تو منو بغل کردی طوری که تکیه دادی به دیوار پاهاتم دراز کردی...منم اومدم نشستم

جلوت بهت تکیه دادم دو تا دستاتو دور من حلقه کردی بهت میگم چشماتو می بندی؟...می گی : آره چشماتو می بندی بهت می

گم : قصه می گی تو گوشم ؟ می گی : آره و شروع می کنی به قصه گفتن تو گوشم آروم آروم.......قصه می گی یک عالمه قصه

بلندو طولانی که هیچ وقت تموم نمی شه می دونی ؟

می خوام رگ بزنم رگ خودمو مچ دست چپمو...یه حرکت سریع.. یه ضربه عمیق بلدی که ؟ نه وای !!! تو که نمی بینی و نمی دونی

که می خوام رگمو بزنم تو چشماتو بستی نمی بینی ..... من تیغ و از جیبم در میارم.... نمی بینی که سریع می برم نمی بینی که

خون فواره می کنه... روی سنگای سفید نمی بینی که دستم می سوزه و لبم و گاز می گیرم که نگم آآخ که تو چشماتو باز نکنی و

منو نبینی تو داری قصه می گی ... من شلوارک پامه دستمو می زارم رو زانوم من دارم دستمو نگاه میکنم دست چپمو.....خون ازش

میاد خون از روی زانوهام می ریزه کف سنگها مسیرش قشنگه.....حیف که چشمات بسته است نمی بینی ..... تو بغلم کردی می

بینی که سردم شده محکمتر بغلم می کنی که گرم بشم می بینی که نا منظم نفس می کشم تو دلت می گی آخی............

نفسش گرفت.. می بینی هر چی محکم تر بغلم می کنی سردتر می شم ...می بینی که دیگه نفس نمی کشم چشماتو باز می

کنی و می بینی من مردم .. می دونی ؟ می ترسیدم خودمو بکشم از سرد شدن... از تنهایی مردن... از خون دیدن ولی وقتی بغلم

کردی دیگه نترسیدم مردن خوب بود آرومه آروم ...در کناره تو ... و در آغوشه تو ... گریه نکن دیگه من که دیگه نیستم چشماتو بوس

کنم بگم خوشگل شدیااااا بعد تو همون جوری وسط گریه هات بخندی گریه نکن دیگه خب دلم می شکنه ... دلم نا زکه... نشکونش

خب ؟ من مردم ولی تو باورت نمی شه تکونم می دی که بیدار شم فکر می کنی مثل همیشه قصه گفتی و من خوابیدم می بینی

نفس نمی کشم ....ولی بازم باور نمی کنی اونقدر محکم بغلم می کنی که گرمم شه... اما فایده نداره من مردم ... ولی برای تو

زنده ام پس هر شب به این باغ بیا .... ولی گریه نکن می خوام یه چیزی بهت بگم می دونی ؟؟؟؟



[ دوشنبه 18 دی 1391 ] [ 06:03 ب.ظ ] [ farzane ] [ comment() ]

داستان سمانه و مسعود

داستانی که میخوام براتون بگم یک واقعیته که برا یه پسر و دختر اتفاق افتاده ای پسر و دختر

که دختره یکی از دوست های صمیمی منه اسم دختره سمانس و اسم پسره مسعود.البته زهرا و یه پسر به اسم علی تو این جریان دخالت داشتند.سمانه و زهرا از دوست های من هستن.

خوب سمانه یکی از دوست های صمیمی زهرا بود زهرا و سمانه بیشتر اوقات با هم بیرون بودن اون موقع علی دوست پسر زهرا از زهرا خواست که با هم به سینما برین وقتی که زهرا و علی از سینما اومدن بیرون به سمانه زنگ زد و ازش خواست که بیاد و باهم برگردن خونه(اون موقع سمانه جایی بوده که نزدیک سینما بوده و میتونسته بیاد پیش زهرا با هم برگردن خونه)وقتی که سمانه میاد یکی از دوست های علی که مسعود هستش هم اون جا بوده این طوری میشه که سمانه رو میبینه و ازش خوشش میادو...

بعد از مدتی مسعود از علی می خواد که به زهرا بگه می خواد با سمانه دوست بشه علی هم به زهرا میگه و این طوری میشه که سمانه و مسعود با هم دوست میشن

رابطه مسعود و سمانه اولاش زیاد جالب نبود ولی بعد ها به انقدر جدی میشه که از هم خیلی خوششون میاد و به فکر ازدواج میفتن و به طور شگفت انگیزی این دوتا که قبلنا تقریبا از هم متنفر بودن عاشق هم میشن

بعد از مدتی مسعود مجبور میشه بره مشهد برا کار چون عموش اونجا بود برا همین از تهران به مشهد میره و سمانه انقدر ناراحت میشه که نگو تا چند هفته عین دیوانه ها بود ولی امان از این که نمیدونس مسعود تو مشهد چه کارا که نکرده

یه سال میگذره رابطه ی اون ها روز به روز بدتر میشه طوری هفته یکبار به هم اس میدادند و سمانه هم تو خیال خودش فکر میکرد که مسعود به خاطر کارش اس نمیده و همش تو فکر اون بود

بعد از مدتی فهمید که مسعود این همه مدت با یه کس دیگه بوده و الان هم 

ایدز گرفته به خاطر سکس.سمانه انقدر داغون شد که نگو فقط اینو میدونم که داشت روانی میشد ولی من و زهرا کمکش کردیم تا همه چیو فراموش کنه اما هنوز که هنوز بعضی اوقات میشینه گریه میکنه

دیگه هیچ خبری از مسعود نداره فقط در حدی میدونه که خانوادش گوشیشو ازش گرفتن و...نمیذارن بیرون بیاد و اینم خبر نداره که خوب شده یا نه

ولی حقش بود چون خیلی بد دل سمانه رو شکوندالبته سمانه به خاطر این موضوع دیگه نمی خواد با هیچ پسر دیگه ای دوست باشه چون میترسه دوباره از این بلاها سرش بیاد ولی در عوض این جور مساعل به آدم یاد میدن که زود به کسی دل نبندی چون ما آدم ها از فردامون خبر نداریم



[ پنجشنبه 9 آذر 1391 ] [ 06:43 ب.ظ ] [ farzane ] [ نظرات() ]

.: تعداد کل صفحات 2 :. [ 1 ] [ 2 ]